تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
رد شديم باز سربالائى رفتيم . در آنجا بسيار گندم ديمىشان بسيار خوب بود ، مثل آبى بود . رسيديم به يك‌جا كه همهء آن كوه علف گرز بود . تخم گرز را گرفتم . در همانجا آب خوبى مىآمد . هم آنجا آفتاب‌گردان زدند . از توى دره خيلى كبك بلند مىشد . ناهار را خورديم . شش هفت بچه آنجا بودند آورديم خدمت حضرت و الا . يكى يك شاهى سفيد گرفتند . آمده بودند هيمه براى ده ببرند . خيلى كوچك بودند . بعد از ناهار سوار شديم . آنجا جاى خوب خنكى بود . اما نوكرها آفتاب‌گردان نداشتند . به آن جهت آمديم . دو كبك بلند شدند رفتند خيلى دور نزديك جاده نشستند . رسيديم به آنجا حضرت و الا پياده شدند يكى را زدند . پشت يال افتادند گم شدند . هرچه گرديديم پيدا نشدند . از آنجا گذشتيم ، پاى من آنجا يك قدرى درد گرفت . از راه ديگر رفتيم . دور گرمارود همه كوه است . يك طرفش كوه خيلى سختى است . قلعهء نوذر را مىگويند در آن بالاست . كسى نمىتواند آن بالا برود . از بس كه سخت است آن . ميان كوه يك آبشارى است . آب آن بالا مىآيد و ميان يك چاهى مىريزد كه گودى آن چاه را نتوانستند معين كنند . رفتيم آنجا تماشا كرديم . اين كوه هم از كوه قلعهء حسن سخت‌تر است و هم بلندتر . پنج از دسته گذشته وارد گرمارود شديم . از دست مگس من نخوابيدم . غروب يك قدرى دم رودخانه رفتم . شب پايم به شدت درد گرفت كه حركت نمىتوانستم بكنم . آقا حسين آمد قدرى دوا ماليد بهتر نشد . شب خيلى بد گذشت . از توى اطاق بيرون نيامدم . هيچ نمىتوانستم راه بروم ، و السلام . روز دوشنبه 16 شهر شوال المكرم 1303 - صبح بيدار شدم . پايم بشدت درد مىكرد . با حضرت و الا رفتم حمام . هيچ نمىتوانستم راه بروم . سواره رفتيم . از حمام درآمدم ، آمدم چادر . هوا گرم بود . فرج الله خان آمد يك پيرمرد آورد پايم را ديد . گفت اين از آب گرم است . پرهيز نكرديد از آن جهت است . بايد دوباره از آن آب بياورند پايت را بشورند . يك قدرى عسل با زنجبيل آوردند به پايم ماليدند . روغن چراغ هم آوردند . او را هم ماليدم . بعد ناهار آوردند . ناهار را خورديم ، بعد از ناهار خوابيدم . چند دفعه از دست مگس بيدار شدم . عصر باز از آن دواها ماليدم قدرى بهتر شد . عصر حضرت و الا رفتند گردش . يك قمرى رفته بود نشسته بود پاى سنگ حضرت و الا رفتند كه او را بزنند قمرى بلند شد . يك بار دو كبك حضرت و الا ديدند يك تير براى يكى انداختند كبك بلند شد ، تير ديگر انداختند باز رفت . به قدر دويست قدم رفت دومرتبه برگشت آمد جلوى پاى شيخ حسين افتاد . عصر تشريف آوردند . پياده تشريف برده بودند . هيچ چنين چيزى نمىشود . خيلى غريب است . يك ساعت به غروب مانده يك حكيم طالقانى آمد پايم را ديد ، چرند حرف مىزد . دواى او را نكرديم . شب شير دختر با ترياك ماليدم با خاكستر گرم و نمك بستم . شب بسيار پشه داشت . همه صورت - هايمان پشه‌زده است . ديروز مهدى شكارچى دو شكار بز آورده ، يكى پنج سال بود ، يكى شش سال داشتند . مهدى خوب شكارچى است . زياده و السلام . روز چهارشنبه 17 شهر شوال المكرم - خيلى دير بيدار شدم . حضرت و الا با آقا حسين و آقا جمشيد ، عليمردان ، جعفر قلى ، مهدى شكارچى با تسليم خان تشريف برده