تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
آن راه رفت . آنجا بغله شد . سنگ‌ريزه بسيارى بود ، همه‌اش بغله رفتيم . ابو القاسم جلو بود . يك‌بار صدا زد من ديدم حضرت و الا تشريف بردند پيش دو لاشخور بودند . من خيال كردم كه لاشخور است يك‌بار رسيدم ديدم يك گله آرغالى به قدر سى چهل‌تا چرا مىكنند . نزديك جاده پياده شديم . حضرت و الا از آقا جمشيد تفنگ را گرفتند يك تير انداختند زير پاى آنها را زد . به قدر دو ذرع جستند . تير ديگر آن هم خطا كرد . من تفنگم ساچمه پر بود . لول چپ را خالى كردم ، تند فشنگ درآوردم تا پر كردم حضرت و الا تير ديگر انداختند معلوم نشد . آرغاليها دو دسته شدند . يكى رفت پشت يال ديگرى هم رفت . سوار شديم باز ابو القاسم جلو بود . يك‌بار آقا جمشيد گفت انها . نگاه كرديم بالاى جاده چرا مىكنند ، دور بودند . تاخت كرديم آنها به راه افتادند در سر سنگ‌ريزه‌ها رسيدند . جلوى ما هم سنگ‌ريزه بود . درست اسب نمىرفت . تا آرغاليها ما را ديدند سرازير شدند . حضرت و الا رسيدند پياده شدند يك تير انداختند ، يكى زخمى شد . چون‌كه سرپائينى بود رفت . آنها هم كه زخمى شدند نبودند كه رفتند . اين هم به لك‌لك رفت . اينها هم چهل پنجاه‌تا بودند . كوه سخت بود نشد عقبشان برويم ، گم شدند . خيلى غصه خورديم كه چرا پيدا نكرديم . قدرى ايستاديم پيدا نشدند . يك ميدان كه رفتيم باز ابو القاسم داد زد كه بيائيد . رفتيم ديديم خيلى دور يك گله ايستاده‌اند و راه مىروند . به علف خوردن مشغول هستند . حضرت و الا دوربين را گرفتند تماشا كردند چهارتاش بچه داشتند . يكى جلو بود به قدر يك بز كوهى بزرگ ايستاده بود . هيچ اعتنا نداشتند . خيلى تماشا كرديم . طاهر خان گفت من پياده مىروم . طاهر خان رفت آرغاليها به راه افتادند . طاهر خان قدرى كه نزديك شد سياهى طاهر خان را ديدند به دو افتادند . تيررس نبود . همه‌اش تماشا مىكرديم . يال نزديك بود . رفتند پشت يال ، طاهر خان باز رفت . آنجا هم يك ورك‌كن بود . از آن هم رم خوردند ، رفتند . طاهر خان رفت ما هم سرازير شديم كه پشت يال را نگاه كنيم كه باز طاهر خان با كلاه اشاره زد كه بيائيد . نگاه كرديم كه طاهر خان به يك قاطر سخت سوار است مىآيد . ما رفتيم ديگر هيچ پيدا نشد . برف زياد بود . اما نصف البرز الموت نداشت . كره را بابارضا جلوى خودش نشانده بود . رفتيم تا بغله رسيديم ، تماشاى طهران را كرديم . خيلى خوب معلوم بود . دهاتها ، شهر و آن درياى قم خيلى تماشا كرديم . قدرى ايستاديم يك لاشخور آمد از بالاى سر من بگذرد . من يك تير گلوله انداختم نخورد . به آن آرغاليهاى دويم من يك تير انداختم حكما مال من خورده است . اگر آن سنگ‌ريزه‌ها نبودند ما ميان آرغاليها مىرسيديم . پدر آن سنگ‌ريزه بسوزد . قدرى سرازير آمديم پياده شديم ناهار را در سر برف خورديم . بعد از يك ساعت سوار شديم سرازير شديم . قدرى كه رفتيم كم‌كم هوا گرم شد . خيلى سرازير مىآمديم . باد گرم هم مىآمد . گرد و خاك زيادى هم بود . آفتاب هم بود . خيلى بد شد . اصل اين سرپائينى آدم را خسته مىكند . آن طرف هواى خوب ، اينجا به اين بدى ، ما كه ييلاقى هستيم هواى شمران را سرد نمىدانيم . قدرى كه گرماى طهران را خورديم آن وقت قدر شمران را مىدانيم . خيلى خيلى سرازيرى آمديم كسل شديم تا به ده امامزاده قاسم ( ع ) رسيديم . از آنجا