بودند ، خدمتشان رسيدم . بعد آنها به باغ مستوفى رفته ، مستوفى هم از ديروز نيامده بود و شب را گفتند مىآيد . بعد ما شش نفر رفقا نان ، بيست و پنج دانه تخممرغ ، روغن ، سه سير پنير ، خيار گرفته سر مقبره آمده ، دكتر مهدى خان و ميرزا يوسف خان پسر آقا آمده مبلغى صحبت سياسى با آگاه و ميرزا حبيب الله خان نمودند ، من همه را گوش [ دادم ] ديدم گرسنه و خسته و آمديم اينجا كه از سياست و صحبتش دور باشيم ، آقايان دكتر و پسر آقا را به خشونت شوخى جواب دادم ، آنها هم گويا رنجيدهخاطر رفتند . بعد شام نيمرو و خيار و پنير خورده خوابيديم .
مراجعت به تهران
شنبه 28 ذيقعده . - اول اذان در مقبره بيدار شده ، رفقا را از خواب بيدار ، آگاه و آقا شيخ حسين گيوهفروش مانده كه بروند تجريش . من و اكبر آقا و ميرزا حبيب الله خان و ميرزا عباسقلى خان بلند شده اسبابها را جمع و پنج هزار هم انعام به مشهدى على خادم آنجا داده رو به شهر . در بين راه مقارن آفتاب در قهوهخانه چايى خورده ، دو از آفتاب بالا آمده آقايان به پستخانه و دكان و خانهء خودشان رفته من هم به خانه آمده ، كاغذ وثوق السلطنه رسيده بود كه جواب مطالب شما را كه تأخير شد مذاكراتى لازم بود و دو مرتبه آدم فرستادم و يك مرتبه هم آمده بود و كاغذ نوشته بود . هر وقتى آمديد با تلفن خبر بدهيد بيايم .
آقا ميرزا اسماعيل نوبرى هم نوشته بود كه روز شنبه ناهار حضرت سردار مقتدر سنجابى تشريف مىآورند ، تو هم بيا . مورخ الدوله و چند نفر ديگر هم در اين چند روز آمده بودند خانه .
دموكراتى ضايع ، بلشويكى آباد
بعد بلند شده به دكان آقا ميرزا عباسقلى خان ، دوازده تومان پولى كه پهلوى براى او به توسط احمد فرستاده بود به پسرش دادم . بعد از راه خيابان پسر مصيب خان رسيد و گرفتارى پدرش را نقل كرد . گفتم تحقيق جهت جلب او را به باغ شاه بنمائيد تا راه استخلاص معلوم شود . بعد مقارن ظهر برحسب دعوت نوبرى به خانهء ضياء الملك رفته . سردار مقتدر سنجابى ، سالار ظفر ، وحيد الملك ، آقا