خانهء مورخ الدوله رفته ، پاختيانف ، بعد مدرس ، كيلدرف ، مشهدى ميرزاى قفقازى و مصدق نامى قفقازى آمده ، اولى جزو صاحبمنصبان نظامى و رؤساى لشكر در معاونت جنگ ، او را جواب و حالا بيكار ، جوانكى ملايم او را ديده ، فارسى جز كلمات مفرده بلد نيست . اظهار ميل به عقيدهء اشتراكى داشت . و سيّمى ژارژ دافر روس كه هيئت دولتش با سازانف عجالتا در پاريس است ، فارسى خوب حرف مىزد ، اما آدم شارلاتانى به نظرم آمد . چهارمى و پنجمى را هم حقه به نظر من آمدند . خيلى صحبت از اوضاع روسيه و اين طرف و آن طرف .
مدرس هم به ميان افتاده ، تعليمات [ مىداد ] كه بايد هيئتمديره درست كرد و جلو [ ى ] هرجومرج داخل و خارج را گرفت ، يا شاه را نبايد گذاشت برود .
كيلدرف هم با مورخ و دو قفقازى ميداندار صحبت . بنده و پاختيانف سكوت ، و من در قلب مىخنديدم . تا ساعت يك از شب رفته ، بعد بلند شديم . مورخ گفت صبح يكشنبه مستشار الدوله مىآيد اينجا . خودمان باهم صحبت نمائيم .
مدرس و مرا دعوت به آمدن نمود . بعد مدرس رفت . من هم به خانهء مصدق الملك و اعتماد لشكر تبريزى رفته نبودند .
ذكر خير دوستان
بعد سوار واگون نزديك مسجد شاه ، مرآت الممالك از حمام مىآمد .
صحبتكنان تا درب خانهاش . بعد من دو و نيم از شب به خانهء عين الممالك رفته قهوه و صحبت ؛ نقل كرد ديشب خانهء سردار مقتدر ديدن سالار ظفر رفته ، الموتى ، آقا عبد المطلب ، زنجانى ، ميرزا محمد على خان ، بامداد و نواقل هم آنجا آمده بودند . بعد صحبت اينكه مدرس كاغذ تمام مىكرد كه شاه بايد خلع شود ، سردار مقتدر از مدرس شنيده بود . بعد آقا عبد المطلب گفته بود كمرهاى هم يك كاغذى تمام مىكند كه به مشير الدوله وعده كرده بود پنج هزار مهر به او مىزنم و به من داده من ديدم خوب نيست و اهانت به بلشويكها است و به انگليسىها نفع دارد ، من مهر نكردم . سردار به او بد گفت و بىاعتنايى كرد و من هم تغيّر به آقا عبد المطلب كردم . او گفت كمرهاى رياستطلب و مثل عمر سالوس است .
نواقل هم گفت كمرهاى نفهم است .
گفتم نواقل به واسطهء اينكه من گفتم اجزاى دولتىها ، كسانى كه بعد از