و جواب دادم كه در مسافرت ممكن بود ، اما در بودن خودم در طهران نمىشود .
بعد بيرون آمده به خانهء شيخ عابدين رفته نبود . بعد به خانهء ميرزا على آقاى تاجر همدانى رفته ديدنش نمايم ، اتفاقا آقا ميرزا محمود خان رئيس معارف همدان ، دامادش هم آنجا بود و تازه آمده بود . خيلى صحبت نمودم و تسليت عيالش را به او گفتم . بعد صحبت نجمآبادى را كرد . گفتم از هزار تومان من چيزى نداده . او گفت من صد تومان گرفتهام . پرسيدم : چه وقت ؟ گفت در مسافرت به نهاوند و قضيه مهر على خان . گفتم چه شد ؟ گفت شهاب ديوان كه در همدان اسلحه براى او مىخريد و به نهاوند مىفرستاد ، من اطلاعى از حال او پيدا كردم ، ديدم صد تومان به من داد و بابت طلبى كه من از نجمآبادى داشتم ، گفت كه او حواله كرده است .
دستههاى ديگر
بعد از مدتى صحبت بلند شده به خانهء آقا تقى فتحيه و حبيب المجاهدين و بينش و مير سيد مصطفى خان و مير موسى خان و معاون حضرت رفته نبودند .
از آنجا به خانهء ميرزا على كازرونى رفته ، مشغول صحبت . عنوان كرد كه دستهء سعد الملك و موفق الدوله نود نفر هستيم و يك مجلسى مركب از اعيان هشتاد نفرى و خواستيم بيست و پنج نفر نماينده پنج طبقه با اعتبارنامه به دربار شاهى رفته تشكى از معاهده كه او براى ما بلشويكى ايجاد كرده نتوانستيم موفق شويم . بعد به پنج نفر از علما كاغذها نوشتيم و آنها را متوجه كرديم كه ضديت با معاهده را درنظر تجمع خودشان داشته باشند . بعد ساعت شش از شب آقا سيد عبد الغنى و ضياء الواعظين و يك نفر ديگر آمدند . نيم ساعتى با آنها هم صحبت . ساعت هفت بيرون آمده به عجله خود را به خانه رسانده توپ سحر را زدند ، بعد خوابيديم .
[ امور روزانه ]
شنبه 24 رمضان . - دو به ظهر از خواب بيدار شده ، قدرى دوغ و چايى با نان ، ناهار خورده ، يك كاغذ به سيف الاطباء كه دكتر محمود خان را به كمره مأمور حفظ الصحه نمايد و يك كاغذ هم به مشير اكرم كه صديق حضرت را ديده ، وادارد شهريه خانوادهء مساوات را برسانند . با پست فرستادم . بعد از ناهار بيرون آمده به چاپارخانه پهلوى رفته دختر امير حشمت و مادر جانش كه به كمره