صمصام السلطنه آمد . بعد از صحبتها گفت دولت قبل از قضيه سوويتى رشت خيال داشت بيانيهء تهديدى به عامه صادر ، بعد سعد الدوله و سپهدار و سپهسالار و من و مدرس را تبعيد نمايد . حالا نمىدانم چه خواهد كرد و فردا امير محتشم مىرود بختيارى كه پنج هزار سوار تهيه نموده ، پنج در اصفهان و پنج به عراق و پنج به كاشان و پنج براى جاهاى ديگر كه اگر غائله از طرف دولت و انگليسىها بشود هرجومرج نشود . بعد من گفتم از قرار معلوم خيال تشكيل جلسه از متنفذين و سرمايهداران طبقات جمع نموده ، رأى براى حمله به ميرزا كوچك خان و سوويت رشت بگيرند . اگر شما قدم از دور دايرهء ضديت با معاهده برداريد ، تنفر عامه از شماها حاصل مىشود . خيلى صحبتها شد و كاملا صمصام را ديدم كه جديت با ضديت معاهده را فقط اظهار مىنمايد .
بعد از ساعتى رفت . من هم بيرون آمده از خيابان به دكان آقا شيخ حسين گيوهفروش و از آنجا به خانهء همشيره ، افطار خورده ، اظهار داشت : سه ماه است شهريه به ما داده نشده و نيز در خصوص خانه چند جا مشغول تهيه هستيم . بعد ساعت دو بيرون آمده به خانه آقا مير سيد محمد بهبهانى رفته ، امير امجد نوشته بود تب كردم و شما وكالت به آقا سيد عبد الله بدهيد كه خانهء مساوات فسخ شود . گفتم اگر من حق وكالت را در نوشته رهنى به موجب وكالتنامه علىحده مساوات به خودم داشته باشم وكيل مىنمايم و الا باشد تا موقع حق خيار و فسخ معامله .
دلتنگىهاى شاه
بعد با آقا مير سيد محمد صحبت مرام بلشويكى قدرى نمودم . بعد تفصيل ملاقات امام جمعه خويى را با شاه كه شاه خيلى اظهار دلتنگى از وضع مملكت و اينكه كسى را ندارم كه بتواند اگر من با انگليسىها تمكين ننمايم مملكت را با بىپولى اداره نمايد و وثوق الدوله هم چندان عرصه را به من تنگ نموده و از دسايس او وحشتناكم . اگر جايى من قوت قلب و اطمينان داشته باشم صرفنظر از وثوق الدوله مىكنم . به قدرى به من در مسافرت و مراجعت از سلام دادن نظام انگليسى به خودم دلتنگم كه حد ندارد و به من سخت گرفتهاند كه اختيارات تامه به وثوق الدوله بدهم و من ندادم ، چه كه ديگر براى خودم هويتى باقى نمىماند