تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 1378

مساهمون:

ص١٣٧٨
كه تحويل مىگيرند من شاهد باشم مدتى طول كشيد تا دكتر آمد . بعد مشير اكرم هم مهمان حاجب الدوله برايش رسيده بود ، من و دكتر رفتيم حياط مرحوم معتمد الدوله مدتى معطل شديم كه آقا ميرزا احمد خان بيايد و صورت را بنويسد . خبر آوردند كه آقا ميرزا احمد خان رفت به مدرسه . آقاى مشير اكرم هم با حاجب الدوله . بعد پيغام آقاى مشير اكرم به من داده بود « حضرت مستطاب عالى تشريف داريد و تكليف شرعى خود شما است ، شما خودتان سياهه بگيريد . » بنده خيلى تعجب كردم ؛ تحويل‌گيرنده و منشى و شاهد كه يك نفر نمىشود باشد . چشم و خط ميرزايى ندارم . يك نفر زن كلفت بىشعور قابل تحويل گرفتن اين همه اسباب كه صورت مسئوليت تحويلى را از آن زن خواسته شود خيلى غلط است . بنده خيلى اوقاتم تلخ شد كه چقدر امور را به هرج‌ومرج ماها سوق مىدهيم و به من چه‌طور همچه تكليفى مىكنند كه من صورت بنويسم و شاهد باشم . بعد [ اگر ] از اسباب‌ها مفقود شود ، آن ضعيفه بگويد من تحويل نگرفتم . آن‌وقت من طرف شوم كه تحويل داده‌ام ، او بگويد خير . بعد معلوم شود اسباب‌هايى كه دكتر بايد تحويل بدهد توى يك اطاقى است كه درش قفل و مهر است و آن پسره از طرف دكتر ، مهركن هم نيست . خواستيم بمانيم تا ميرزا احمد خان از مدرسه و آن پسره از بيرون‌ها و آقاى مشير اكرم هم از نزد مهمانش و يا در خانه [ بيايند ] ، ديدم نواقص زياد است . گفتم به آقاى مشير اكرم عرض كنيد من كه اجزا و نوكر كه به امورم برسند ندارم و اين راه دور كه از همه كارم باز مانم و اينجا هم كارى نكنم و بى خود بيايم ، مثل اين دوروزه ، چه لازم است . هر وقت همه نواقص را رفع كنيد به بنده پيغام دهيد بيايم ، مىآيم . دكتر هم گفت من هم مىروم . بعد من بيرون آمده درب دكان آقا شيخ ، احوال‌پرسى . گفت فردا شب است كه بايد با رفقا بيائيد . گفتم مىدانم .

جلسهء ادبى

بعد به مغازهء خلخالى رفته ، فرخى ، مير عشقى ، بقاء الملك و جمعى آنجا بودند . مير عشقى شعرهاى خودش را مىخواند ، پرويز و فرخى تنقيد مىكردند و مىخنديدند . بعد از ساعتى من و بقاء الملك بلند شده ، فرخى را گفتم كه حيات جاويد آخر چه شد ؟ حالا كه مقاله مرا درج نمىكند ، مقاله را پس بدهد كه
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 1378 | سيد محمد كمره اى / محمد جواد مرادى نيا