هم گفت بد نگفتى . بعد حسب الوعده به خانهء فرخى رفته ، گفت ديشب آقا موسى و آقا شيخ محمد حسين يزدى را به خانهء امام جمعه خويى فرستادم . بعد خود مرا هم خواستند . آنجا صحبتها كردند . معلوم شد رقابت و حسادت بين اين پنج نفر آقايان هست كه مبادا يكى برود بالاى منبر ، آنوقت ترقى براى او بشود .
اين است كه راضى رفتن به غير خودش نيست و خودش هم جرأت نمىكند برود ، شايد گرفتارى بشود و سايرين او را تنها بگذارند . بعد من تفصيل را گفته كه آقا مير سيد على و آقا موسى از طرف آقايان كه با من صحبت كردند . من اين قسم جواب دادم . بعد بلند شده به خانهء لواء الدوله رفته ، عذر خواستم كه روز دوشنبه را كه ناهار دعوت كرده بوديد و قبول كردم ، مانع رسيده ، نمىتوانم بيايم .
لواء الدوله اظهار كرد كه سهشنبه را ناهار بايد بيائيد .
آبگوشت مأكول ملكوتى
بعد سوار واگون شده ، [ به ] خانهء ملك الشعرا رفتم . ديدم دكتر حسن خان ، ميرزا على اكبر و ميرزا سليمان خان بودند و آمدند . چايى و ناهار مفصلى از چلو و قيمه و مسماى آلو و سبزى پلو و كوكو ، ماهى و آبگوشت مأكول ملكوتى خورده ، بعد چايى و صحبت شد كه چه بايد كرد ؟ گفتم فقط آنچه از دست من برمىآيد همان است كه از صدمات خصوصى وارده بر خودم صرفنظر نمايم ، اما ترميم مظالم كه به عموم وارد شده بايد خود شما بنمائيد . خيلى از اين حرفها كه شما بايد جدا مردم را دعوت نمائيد . گفتم تا سنگ مانع را شما برنداريد من نمىتوانم اين كار را بنمايم .
بعد ساعت سه به غروب بلند شده و عموما رفتيم به خانهء جليل الملك . بعد نجات ، تدين ، صدرايى آقا سيد عبد الرحيم كاشى ، دكتر مهدى خان و معتصم السلطنه هم بوده و آمدند . تا ساعت يك و نيم از شب زمينهء صحبت در اين بود كه آنها از من صميميت بگيرند و بعد كميتهء خودشان را منحل نمايند و من در ريشه آنكه اگر شما رسميت سابق كميته خودتان را برديد ، من با شما اتحاد مىنمايم . بالاخره قرار شد عصر جمعه آتيه منزل آقا ميرزا سليمان خان تتميم مذاكرات بشود . بعد بلند شده سر راه ، صدرايى يك درشكه گرفته ، مرا سوار و تا درب منزل آورده و خود جايى رفت . من هم شام خورده خوابيدم .