فردا صبح آقا ميرزا اسماعيل بيايد خانه باهم برويم منزل سيف . بعد خواهرزاده آقا سيد جليل رسيد [ و گفت ] كه شيخ الاسلام پسر عمويم از اردبيل تازگى آمده و برادرش ديروز خبر رسيده كه در اردبيل فوت كرده ، لازم است كه از دو جهت ديدنش نمائيد . قرار شد عصر بروم مغازه خلخالى ، از آنجا باهم برويم ديدن شيخ الاسلام .
قحطى گوشت
بعد آمدم خانه ، دواى كنده تول را به گردن و سر خودم دادم ماليدند . چون بچهها نان مىپختند ، ننه اسماعيل ، معصومه را آورده بود . ناهار نان تازه و مغز گردو و پنير و ترشى بود . خورده ، چايى هم خورديم . بعد ننه اسماعيل چادر سر نموده با معصومه رفتند ؛ گفت به خانه زن آقا سيد جليل مىروم . من هم مشغول تحرير ، و جواب نوشتجات كمره و گلپايگان را نوشته ، قدرى هم كسالت داشته . ديگر حال رفتن بيرون را نكرده ، عصر بتول از مدرسه آمد . شب هم به اميد گوشت كه به دستمان نيامد و اوضاع گوشت را گران و قحطى انداختهاند ، به نان و پنير گذران خواهيم كرد . سيد احمد پسر مرحوم آقا كوچك هم از ده آمد و كاغذى از مادرش آورد كه احمد را آنجا نگاه بداريد و به كارى مشغولش نماييد . من هم ماندهام متفكر كه نه خود قوهء نگاهدارى او را دارم و نه جايى و كارى به نظر دارم .
شب را هم به نان و اشكنه همگى به سر برده ، خوابيديم .
پنجشنبه بيستم ربيع الثانى . - صبح بعد از خواب ، آقا ميرزا اسماعيل تنكابنى تشريف آورده كه برويم منزل سيف الاطباء . چون روغن به زخمهايم ماليده بودم و تا بروم منزل سيف ، شايد به وزارت داخله رفته يا مريض داشته باشد ، قرار را بعد از ظهر گذاشتيم . بعد ايشان رفته احمد و بتول هم به مدرسه رفته ، سيد احمد را هم گفتم قدرى به بتههاى كلم گل را كه گل نداده از خاك درآورد و قدرى شلغم از باغچه اگر هست بيرون آورد . بعد جوانكى معمم ، رفيق آقاى آقا شيخ محمد على قزوينى آمد ؛ از اوضاع جاريه سؤال نمود . صحبت نموديم ، بعد ايشان رفته ، دختر ننه باقر با پسرش آمده . ننه اسماعيل هم مشغول پختن قليه كدو و عدس شده ، نزديك ظهر ، ناهار قليه كدو با سيد احمد شهريارى و دختر ننه باقر و پسرش و بتول و ننه اسماعيل خورديم ، بعد چايى .