تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
خوشا آن روزگار خوش كه با ما بود يار خوش * جدا ز آن يار خوش هرگز نبينم روزگار خوش
تلگرافهاى منظوم و منثور با دو رقيمه‌جات عالى شرف وصول ارزانى داشتند . از درد چشم و كسالت مزاجى كه اظهار فرموده بوديد بر ملالى كه از دورى جنابعالى دارم افزود . اميدوارم كه دير نكشد و رفع كسالت روحانى و جسمانى جنابعالى برسد . از اطلاعاتى كه داده بوديد تشكر دارم و مستدعيم كه اگر هزار مشغله داشته باشيد از تحرير رقيمه‌جات مضايقه نفرمائيد كه رقيمه‌جات عالى « انده برد و غم بشكرد ، شادى دهد ، جان پرورد » ، و مثل كاغذهاى من نيست كه خام و خنك باشد ، خاصه در اين ايام و اين اوقات كه خيلى خسته و شكسته شده‌ام و مقصود بالاصاله از اين مقدمات و از اين براعت استهلال « 1 » اين است كه اگر كمتر چيز مىنويسم و در جواب رقيمه‌جات عالى تأخيرى واقع شود حمل بر قصور ارادت نفرمائيد و رقيمه‌جات خود را امتداد بدهيد . وضع ما همان است كه ديده‌ايد .
گر بر سرم بگردد چون آسيا فلك * از جاى خود نجنبم چون قطب آسيا
يعنى با همه ضعف و شكستگى كه دارم جان سختى كرده مىنشينم و مىگويم و مىخوانم و مىنويسم و يك وقت خبر مىشوم كه سرم گيج و چشمم « 2 » تيره و كمرم خورد و زبانم كند و دهانم خشك شده . و با اين احوال روزگارى به سر مىرود و خجلتى هم كه چنگى به دل زند نيست « اين است حال بستان اى باد نوبهارى » . ديگر چه زحمت بكشم . » عصر سه‌شنبه دورشكه و اسب حاضر شد كه مىخواستم بروم منزل جناب مستطاب امين السلطان و از آنجا هم شب بروم اندرون . بيرون رفتم ، منزل حاجى ميرزا رضا قليانى كشيده ، ميرزا على خان پسر مرحوم صدر اعظم و آقا ميرزا احمد امين الاطباء و دو سه نفر اينجا بودند . يكى دو قليانى صرف شد . و با ميرزا احمد امين الاطباء دو سه دست تخته‌بازى كردم . دو هزار دينار از او بردم . و او گفت حالا موقع رفتن منزل جناب امين السلطان نيست و كار به استخاره كشيد . در اين بين سليمان‌بيك قراباغى كه آمد خيال من از رفتن آنجا منصرف شد كه ان شاء اللّه فردا بروم . و عبد اللّه خان را فرستادم عرض سلامى برساند و خودم آمدم منزل و پشت كرسى . سليمان‌بيك هم آمد و صورت فرد ماليات عجب‌شير را از من خواست به او دادم و قدرى . . . « 3 » و تعارفات كرده دو ساعت از
هامش
( 1 ) - اصل : براعت و استهلال ( كه طبعا سهو از كاتب است ) . ( 2 ) - اصل : جسم . ( 3 ) - جاى كلمه‌اى سفيد .