دادهام ان شاء اللّه براى لباس بدوزند : قباى اطلس دو ثوب - دارائى دو ثوب - الخالق « 1 » دو ثوب - شبپوش برك ثوب . قدرى پشت كرسى استراحت كردم . عصر بيدار شدم قدرى با آدمهاى خود حرف زدم ، بعد سوار شدم منزل جناب مستطاب آقاى امين السلطان وزير اعظم رفتم . صاحب اختيار ، اقبال الدوله ، مهدى خان پسر مرحوم امين الدوله ، عالمشاه ميرزا ، ضياء الدوله ، حاجى ميرزا لطف اللّه ، اشخاص مفصله آنجا بودند . تا سه ساعت از شب گذشته آنجا بودم . وقت برخاستن يادداشت مختصرى خدمت جناب معظم اليه دادم . قرار شد فردا به خاكپاى مبارك عرض نمايد و جواب ان شاء اللّه بدهند . بعد برخاستم منزل آمدم . ميان بازار حاجى حميد را ديدم از اندرون احوالپرسى من آمده بود . قدرى با حاجى حميد صحبت كردم . اصغر خان را گفتم فردا برود احوالپرسى از جناب صنيع الدوله بكند و بگويد آن حكيم فرنگى را بگويند بفرستيد مرا ببيند . آمدم خانه حالت نداشتم شام بخورم خوابيدم .
به تاريخ دوشنبه 24 شهر ربيع الاول اودئيل 1307
امروز بعد از نماز و غيره آقاعلى را براى فقرهء قبض كه نزد آقا محمد است در وجه داداشبيك ، گفتم برود در بازار او را ببيند تأكيد كند آن اسناد بلكه گرفته شود . و خودم با درشكه رفتم منزل نواب و الا ايلخانى . اين اشخاص آنجا بودند : خان شيبانى ، يك نفر سيدى از عرفا ، شخص اهل فارس از عرفا ، دو سه نفر ديگر كه آنها هم از اهل حال بودند . و سركار ايلخانى ناهارى حاضر كرده بودند . مجموعهء پلو و خيلى مأكول بود .
ناهار صرف شد و قدرى مشغول صحبت و مذاكرات شدند و تا سه ساعت به غروب مانده آنجا بوديم ، ولى من حالت نداشتم . جناب سلطان الحكما هم آنجا بودند . قدرى مذاكره در باب خوردن عشبه و چينى كرديم . و صبح امروز اصغر خان را فرستاده بودم كه خدمت جناب آقاى صنيع الدوله يعنى اعتماد السلطنه كه آن حكيم فرنگى در يك موقعى خواهش بكنند اينجا بيايند . خلاصه طرف عصر دو ساعت و نيم به غروب مانده آمدم خانهء شهرى . در عرض راه سيد شوشترى را [ با ] باقر آدم محمد خان ديدم در بازار مىروند . و آقامحمد آمده براى دادن آن سى و پنج تومان كه بدهند قبض داداشبيك كه سند خرج من است بگيرند بياورند . آقاعلى هم حاضر نيست مىگويند حمام رفته .
هامش
( 1 ) - ( - ارخالق ) .