تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
امروز رقعه از جناب مستطاب اشرف آقاى مشير الدوله وزير عدليهء اعظم در دعوت عروسى آقاى معتمد الملك حفظه الله كه [ با ] دختر حضرت و الا وليعهد روحى فداه عروسى مىكند رسيد كه شب يكشنبه بيست و سوم شهر ربيع الاول را دعوت فرموده‌اند . امروز طرف مغرب آمدم خانهء شهرى « 1 » براى آنكه صبح زود حمام بروم و روغن زيتون و گنه‌گنه را به بدن بمالم . و امين الاطباء مقارن غروب آمد و تأكيدى در تجويز خودشان كردند كه شب را وقت خوابيدن حبّ ملين را كه داده است بخورم و مطابق دستور العمل او رفتار شود . امروز جواب تلگراف از ميرزا يوسف خان از تبريز رسيد كه در باب دويست تومان نوشته است : « حضور مبارك بندگان آقاى امين لشكر روحى فداه - تأخير جواب از بابت تدارك تنخواه بود ، ممكن نشد يعنى اعتبارى باقى نمانده است . باوجود اين ان شاء اللّه خاطر مبارك را آسوده مىكند . يوسف . بيست و يكم شهر ربيع الاول 1307 » . و امشب براى مشغوليات يك دست شطرنج با ميرزا محسن بازى كردم و او را مات كردم و حالا گريخته است . و حالا دو ساعت از شب گذشته است سيد خراسانى براى من كتاب مثنوى مىخواند . اين دو شعر را نوشتم در جلد اول :
من هلاك قول و فعل مردمم * من گزيده زخم مار و كژدمم نفس هر دم از درونم در كمين * از همه مردم نيم در مكر و كين از حذر شوريدن شير و شر است * رو توكّل كن توكّل بهتر است
در ساعت چهار شام آوردند صرف شد . از خانهء بالا هم آش ساده آوردند چند قاشقى خورديم . قدرى هم از اين قليه و آبگوشت كه جزو شام اين خانه بود خوردم . و امشب در ساعت هفت و نيم از شب گذشته از حبهائى كه امين الاطباء داده بود شش دانه حبّ سياه رنگى است ، پنج حب آن را از خواب بيدار شده خوردم . روى آنها براى آنكه حبها از حلق پائين برود آب خوردم .

به تاريخ شنبه 22 شهر ربيع المولود اودئيل 1307

امروز به جهت خوردن مسهل حالتم منقلب شده بود چند دفعه بيرون رفتم . وقت
هامش
( 1 ) - اصل : مشهدى .