تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
حاليه و عدم رئيس مذاكرات كردند . دو ساعت به غروب مانده تشريف بردند . و من هم وضو گرفته يك نارنج پاره كردم خوردم . ميرزا محسن و شيخ معلم پيش من آمدند . و آقا على گفت مىخواهم بروم تهيه و تدارك دو روزه كه ايام قتل است و دكاكين بسته است بكنم . و من هم خيال دارم تا منزل آقاى حاجى سقاباشى و از آنجا خدمت جناب مستطاب آقاى امين السلطان وزير اعظم بروم . و آقا عباسعلى را فرستادم به تلگرافخانه جواب تلگرافهاى تبريز را بگيرد بياورد . و جواب رقعهء من از آقاى علاء الدوله كه ديروز احوال‌پرسى كردم رسيد .

يوم پنجشنبه 28 شهر صفر المظفر

بعد از نماز و غيره و دعوات رفتم به خانهء جناب آقاى امام جمعه روضه بود . جمعيت زيادى بود . جناب مستطاب مشير الدوله هم تشريف آوردند آنجا ، تا پنج ساعت از دسته « 1 » گذشته روضه ختم شد . جناب معظم اليه رفتند به خانهء خودشان . من هم آمدم به خانه . آقا على و علىمدد و سايرين رفته بودند به خانهء شيخ مقدس . من هم ناهار خوردم . بسيار ناهار خوبى بود . به قدر ده دقيقه خوابيدم و بعد رفتم تكيهء دولت به تعزيه و شبيه . در طاق‌نماى جناب مخبر الدوله نشستم تعزيه تمام شد . تعزيهء بازار شام بود . مراجعت به منزل نمودم . بعد از كشيدن قليان ، على بنّا « 2 » كه سالها به سفر رفته بود آمد . به محض رسيدن ، مشغول نماز شدم و گريهء زيادى كردم . يك ساعت به غروب مانده رقعه به جناب اعتماد السلطنه نوشتم كه حكيم فرنگى را وقتى قرار بدهند اينجا بيايند . و شب را آقاى وقايع‌نگار اينجا بودند شام صرف شد . و نماز مغرب و عشاء را با دعوات شب جمعه قرائت كردم . در ساعت پنج خوابيدم .

روز جمعه 29 شهر صفر المظفر

عازم خدمت جناب مستطاب مشير الدوله دام اقباله بودم . اين اشخاص تشريف آوردند . آقا ميرزا محمد مستوفى . . . « 3 » و برادران ايشان - جناب آقاى ميرزا ابو الحسن سلمه اللّه -
هامش
( 1 ) - اصل : دست . ( 2 ) - در مورد قرائت كلمهء « بنّا » ترديد هست ؟ ( 3 ) - دو سه كلمه ناخوانا به خط امين لشكر .
روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 230 | ميرزا قهرمان امين لشكر