امروز هم قدرى سنگ جهنم كه حكيم اطاقياى انگليسى داده بود به چشم كشيدم و حبّى هم داده بود از ناهار تا غروب سه دفعه خوردم . آقا على هم به واسطهء كشيدن سنگ جهنم و خوردن حب نگذاشت دوغ و خيار بخورم . وقت عصرى آقا ميرزا عظيم مستوفى . . . « 1 » نزد من آمدند و محمد خان امروز از صبح رفته است معلوم نيست بيايد . و در [ منزل ] ميرزا يوسف خان كه بودم خيلى اوقاتم تلخ شد . سيد شوشترى با ميرزا يوسف خان رفته بودند . . . « 2 » و غيره گردش كرده بودند و شب هم كسى پيش من نبود . عبد الله خان و محمد خان و آقا على آمدند . با عبد الله خان و محمد خان دو سه دست تخته به شوخى بازى شد . و بعد از نماز و غيره وقت شام آمدم منزل والدهء ميرزا حسين خان باقلاپلو و غيره حاضر بود صرف شد و قدرى پلو هم براى آقا على فرستادم . و ميرزا يوسف خان شب مشغول كار خودش بود و پيش من نيامد .
خلاصه در ساعت چهار و پنج بعد از صرف شام و قليانى خوابيدم . و امروز صبح والدهء عزيز الله ميرزا يك كاغذى نوشته بود و يك گيروانكه چاى روسى با قدرى . . . « 3 » فرستاده بودند و جواب كاغذ را فرستادم و كاغذ را دادم والدهء ميرزا حسين خان براى نواب عليه شاه بيگم خانم به ساوجبلاغ بفرستد .
روز پنجشنبه 12 شهر ذى قعدة الحرام
امروز دير از خواب برخاستم . ميرزا احمد پيشكار اردبيل يك مجموعه ميوهآلات فرستاده بود . شاه توت و زردآلو و گوجه و غيره بود ، و نماز و ادعيه خوانده شد . آقا على لباس آورد پوشيدم جائى نرفتم در اندرون بودم . تلگرافى كه براى جناب امين السلطان و جناب امين الدوله به فرنگستان نوشته بودم دادم عبد الله خان به تلگرافخانه برد كه بگويند . يك انپريال و دو اشرفى از والدهء ميرزا حسين خان گرفتم دادم عبد الله خان به تلگرافخانه ببرد . و بعد از آن قدرى با آقا على و غيره حرف زديم . وضو گرفتم لباس پوشيدم آمدم منزل ميرزا يوسف خان ، كسى آنجا نبود . و رقعه هم به جناب نظام العلماء احوالپرسى نوشتم دادم بردند . چند روزنامه بود دادم على مدد بدهد ميرزا حسين خان بخواند .
هامش
( 1 ) - جاى يك كلمه سفيد بود .
( 2 ) - جاى كلمهاى سفيد است .
( 3 ) - ذكر نشده است .