فراهم آمده بود و از آن جمله ، پوست مار سياهى كه بيست زرع ، طول آن و سه زرع ، قطر آن بود ، در آن بود ؛ و پوست سام ابرص - يعنى سوسمارى كه چهار زرع ، طول آن بود ، در آن بود ؛ و چند كلهء گوسفند در آن بود كه بعضى شش و بعضى هشت شاخ داشت ؛ و كلهء سر آدمى كه دو رو داشت ، در آن بود . اما بر آنها روغنى چند ماليده بودند كه هرگز نمىپوسيد .
در آن عجايبخانه ، ريگى چند بود مشجر ، مثمن ، معطر كه چون بر آتش مىنهادند و گرم مىشد ، مانند اسفند كه از آتش ، جستن كند ، مانند تير به جانب بالا ، جستن مىنمود و تا گرم بود ، به جانب بالا مىرفت و چون سرد مىشد ، به جانب زير مىافتاد و صداى عظيمى از آن برمىآمد كه هركس آن را مىشنيد ، بيهوش مىشد ؛ و آن را رمل الصعود مىناميدند . نيز ريگ موزون خوشنمايى چند بود كه چون آن را كسى در دست مىگرفت و به حرارت بدن ، گرم مىشد ، آن شخص ، هركسى را كه بسيار دوست مىداشت ، به نظرش چنان مىآمد كه در پهلويش نشسته و با وى به بوس و كنار و شوخى و دستبازى ، مشغول است و . . . مانند آتش ، كف دستش را مىسوخت و آن سنگ را مىانداخت . چون نظر مىنمود ، آن صورت را نمىديد ؛ و آن ريگ را رمل العشرت مىخواندند . ديگر ريگ سفيد رنگ موزونى بود كه به دست مىگرفت ، همهء عالم به نظرش مانند برف ، سفيد مىآمد ؛ و آن را رمل البيض مىناميدند . ديگر ريگ سرخى بود كه هركس آن را در دست مىگرفت ، همهء عالم در نظرش سرخ مىنمود ؛ و آن را رمل الاحمر مىخواندند . ديگر ريگ سياهى بود كه هركس آن را به دست مىگرفت ، همهء عالم در نظرش سياه مىنمود ؛ و آن را رمل الاسود مىناميدند . ديگر رمل زرد و موزونى بود كه هركس آن را در دست مىگرفت ، همهء عالم در نظرش زرد مىنمود ؛ و آن را رمل الاصفر مىناميدند . ديگر رمل كبودرنگى بود كه هركس آن را در دست
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 86
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص٨٦