تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥

[ ذكر ديگر صفات پسنديدهء كريم خان ]

ايضا ذكر بعضى از مكارم اخلاق و محاسن افعال آن والاجاه : مكشوف رأى خردمندان باد كه در دار السلطنهء تبريز هواى عنبرآميز دل‌آويز مشك‌بيز ، زنى از دودمان اعيان ، يك دانه الماس گرانبهاى بىنظيرى داشت . از روى احتياج ، خواست آن را به فروش رساند . عالىجاه ، خداداد خان - حاكم تبريز - از اين قصه ، اطلاع و آگاهى يافت . آن زن را با آن دانهء الماس ، طلب نمود و به دقت ، آن دانهء الماس را ملاحظه نمود و به آن زن گفت كه : « خريدار اين دانهء الماس ، منم . امشب ، اين دانهء الماس ، نزد من باشد كه خوب به محاسن آن واقف شوم و فردا صبح ، تو به نزد من بيا تا بهاى آن را به تو تسليم نمايم . آن زن ، آن دانهء الماس را به عالىجاه ، خداداد خان سپرد و به خانهء خود رفت . آن عالىجاه ، در آن شب ، حكاك چابك‌دستى حاضر نمود و حكم نمود از بلور ، بدل آن دانهء الماس را شبيه آن ساخت و پرداخت و به جاى آن دانهء الماس ، در ميان حقه نهاد . بامداد ، آن زن ، نزد خداداد خان آمد . آن عالىجاه ، حقه را به دست آن زن داد و گفت : « اين الماس نيست و بلور است . از خدا بترس و اين رنگ و نيرنگ را با مردم ، به كار مبر و ترك تقلب كن . » آن زن ، چون حقه را گشود ، ديد كه به جاى آن الماس ، بلور نهاده‌اند . با سكوت و صبر و تأمل به خانهء خود آمد و اين راز را به كسى نگفت . و به بهانهء زيارت عتبات عاليات ، بيرون آمده ، از تبريز ، خود را به شيراز رسانيد و به اندرون‌خانهء والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء كامگار رفته و كيفيت الماس را به ذروهء عرض آن خسرو جمشيدفر دادگستر رسانيد . آن داراى كسرىمنش با داد و دهش رعيت‌پرور ، بعد از تأمل و تفكر ، به آن زن