مىآيد . به زحمت و مشقت و رنج عظيم خواهيم افتادن .
ناگاه مؤمن بيك بلوچ - غلام گستاخش - عرض نمود كه : « والاجاها ، اين شخص ، فضولى نمود و با تهديد به آن شخص گفت كه چرا جاهلانه ، فال بد گفتى . مگر كلام معصوم را نشنيدهاى كه فرموده : تفأل بالخير تناله . »
لمؤلفه
مگو تا توانى همى فال بد * كه از فال بد گردد احوال ، بد
و به خاك پاى سرمهآساى اعلى ، عرض نمود : « بندگانپناها ، خلايقاميدگاها ، در ميان عوام ، مشهور است كه كلاه را از براى سرما و گرما بر سر نمىگذارند ، بلكه به جهت آبرو و نام و ننگ بر سر مىگذارند . تو آن فرمانفرمايى كه با نادر پادشاه تاجبخش كشورگير باجستان كه چهار كشور را به ضرب شمشير آبدار آتشبار ، به زير نگين آورد و بر سر خود ، چهار افسر زد و پادشاهان عظيم الشأن ، ركابش را بوسيدند ، ستيزه كردى و از خدمتش سركشيدى و مدت هفت سال ، از معمورهء ايران ، بيرون رفتى و به جانب دشت قبچاق ، روى نمودى و هشت قطار ، شتر با بار آرد و آذوقه و تابه ، با چند نفر خدمتكار ، با خود بردى و بر سر چشمهء آبى منزل نمودى و كلاه بر سرت پوسيد و سربرهنه ، در آفتاب ماندى و سرت از حرارت آفتاب ، سوخت و آرد و آذوقه و شترانت تمام شد و مدتى مديد ، به گوشت شكار ، معاش نمودى و به آن مشقتها و تعبها و زحمتها و رنجها راضى شدى و به خدمت نمودن به دشمن بدنژاد بيدادگر ، راضى نشدى . تا آنكه آن خديو كشورگير با تمييز سفاك ، به قتل رسيد و على شاه - برادرزادهاش - بر تخت پادشاهى ، قرار يافت . و وى و برادرش - ابراهيم شاه - نيز در تلف نمودن تو به زور مكر و خدعه ، كمال سعى و اهتمام نمودند و بعون اللّه تعالى از چارهات عاجز آمدند . و به دربدرى و رنج ، صبر نمودى تا آنكه آفتاب دولت ايشان هم به زوال رسيد و نوبت رياست ملوك طوايف گرديد . و از مجادله و محاربهء با هم ، ايران را خراب نمودند و هر ناكسى ، در يك طرفى ، ادعاى بزرگى و شهريارى مىنمايد و در هر جانبى ، يك بىنسب