سپاه روم را كز ترك شذ بيش * بهندى تيغ كردى هندو [ ى ] خويش
سرير سنگ را بر تارك روم * بدندان ظفر خائيذ چون موم
سمندش در شتاب آهنگ پيشى * فلك را هفت ميدان داذه بيشى
همه عالم گرفت از نيكرايى * چنين باشذ چنين ظلّ خذايى
سياهى و سپيذى هرچ هستند * گذشت از كردگار او را پرستند
نشذ غافل ز خصم آگاهى اينست * نخسپذ شرط شاهنشاهى اينست
كس از ماذر بذين دولت نزايذ * حبش تا چين بذين دولت گشايذ
شكارستان او ابخاز و دربند * شبيخونش بخوارزم و سمرقند
f . 59 b همان رسم پذر بر جاى دارذ * دهش در دست و دين بر پاى دارذ
مبرّاذ اين فروغ از روى اين ماه * ميفتاذ اين كلاه از فرق اين شاه
سليمان حقيقى شهريارست * كه او را ملك و دين زو ياذگارست
سليمانرا نگين بوذ و ترا زين « 1 » * سكندر داشت آيينه تو آيين
بديذند آنچ مىبينى تو ز ايّام * سكندر ز آينه كيخسرو از جام
السّلطان المعظّم ركن الدّنيا و الدّين ابو المظّفر بركيارق بن ملكشاه يمين « 2 » امير المؤمنين
سلطان بركيارق خوب چهره بغايت بوذ معتدل قامت خطّ و محاسن بهم پيوسته ابرو گشاذه ، اوّل پاذشاهى در سنهء ستّ و ثمانين و اربع ماية ، مدّت ملكش دوازده سال ، مدّت عمرش بيست و پنج سال ، ولادت سلطان بركيارق بدار الملك اصفهان بوذ در محرّم سنهء اربع و سبعين و اربع ماية « 3 » ، توقيع او اعتمادى على اللّه ، وزراى او الوزير
هامش
( 1 ) خمسه : دين
( 2 ) زن : برهان ،
( 3 ) ر ك به ابن خلّكان ترجمهء سلطان بركيارق ( در حرف ب ) ، ا آ ولادتش در سنهء 471 مىنويسد و آن سهو است زيرا كه بقول خود او ( ج 10 ص 261 ) وفاتش در سنهء 498 بود و عمرش در آن وقت 25 سال