چه مىكند . گفت بعد از مرحومشدن سردار به صد هزار تدبير و التماس عيال سردار را گرفت كه جميع قروض سردار را بدهد و از اولاد و املاك و ماندگان او نگاهدارى و حفظ و تربيت كند . عيال سردار به اين كار راضى نمىشد و تن در نمىداد تا اينكه تدبيرها كردند ، واسطهها انداختند ، در باغ سبز گشودند تا اينكه به اصرار و ابرام عيال مرحوم تن به قضا داد . چند روز اول كه عروس و داماد بودند و از حجله بيرون نمىآمدند در كمال خوبى و خوشى به سر مىبردند .
بعد از آنكه آن شور و شوق تمام شد ديدم اعتنائى به املاك و اولاد و طلبكار آن مرحوم نمىشود . رفتهرفته پردهء حجاب از ميان برداشته شد .
على الاتصال خمر مىخورد و عربده مىكرد . نوكرها و تازى و توله بىمانع به اندرون مىآمدند و مىرفتند . به قسمى بدرفتارى كرد كه آن ضعيفهء باعصمت به ستوه آمد .
چارهء خود را منحصر به آن ديد كه طلاق بگيرد و اندرون حضرت وليعهد رفت و بست نشست و طلاق خواست . حضرت وليعهد هم حكم فرمودند مظفر الدوله طلاق داد .
بالاخره جمعيت اين مجلس زياد بود . مردم اينجا را هم مثل مردم طهران ديدم . جميعا طالب صدرنشينى بودند . ميرزا باقر مستوفى معروف به ميرزا باقر خنده در اين مجلس بود و مثل سيد خنده كه در طهران اكثر مردم ديدهاند على الاتصال مىخنديد .
نيم ساعت از شب رفته مجلس متفرق شد و مردم به خانههاى خود رفتند من هم برخاستم به منزل خود كه آستان حضرت وليعهد است بروم . صاحب ديوان مانع شدند و گفتند ميل دارم امشب را با من شام بخوريد . بنده و شاهزاده امير آخور مانديم . قدرى از احوالات طهران و اقتدار جناب صدر اعظم از من پرسيدند .
در شب عيد مولود شاهنشاهى مهمانى از اتباع « 1 » خارجهء تبريز كرده بودند .
چند شب قبل هم مهمانى خوبى از حضرت وليعهد كرده بودند كه ميرزا ملكم خان هم در اين مهمانى بوده است . از قرارى كه مىگفتند اين دو مهمانى خيلى عالى و بزرگ بوده است .
هامش
( 1 ) . اصل : اطباع