مرتضى قلى بيگ آدم آصف الدوله و ميرزا نبى كه آمدند ، حرفها از قول آنها در باب من ميان اردو مذكور شد كه بايست به هند و فرنگ بروم ، مملكت ايران بر من تنگ شده . حاجى آقا كه آمد خودش مرا نديد كه از او حرفى بشنوم . لكن شهرتها از زبان او هم بسيار است و من نمىدانم چه گناه كردهام ، چه تقصيرى دارم . با اين احوال چهطور در آذربايجان زيست كنم .
خير مقدم ( نقل از شبنامه )
جناب امين السلطان
اولا از طرف ملّت به جنابعالى تبريك ورود عرض مىشود . ثانيا چون چند سال است از ايران مهاجرت فرمودهايد و در هواى آزادى زندگانى نمودهايد حال كه مراجعت فرمودهايد نمىدانم آن هواهاى خوش آزادى را كه استنشاق فرمودهايد اثرى در طبيعت جنابعالى كرده يا خير .
آيا با خود از آن روح آزادى ، يا آن افكار عاليه چيزى براى مملكت خود به هديه آوردهايد ، يا در سرحدّ تغيير لباس فرموده ، يعنى لباس استبداد را در بر نموده وارد شدهايد .
خاطر شريفتان بر سيئات اعمال و فضايح افعال قديمهء خودتان مسبوق است يا خير . گاهى متذكر مىشويد كه با آن همه نعمت كه از خاك و آب ايران برديد چه خيانتها به اين وطن مقدّس فرموديد .
خبر داريد از زمان معاهدهء رژى به بعد كدام ناسخ و منسوخ بود كه نداديد ، و چه امتيازات بود كه به خارجه نفروختيد ، و كدام معدن بود كه نداديد . ملّت را زير بار گران صد كرور قرض خسته و ناتوان انداختيد و تمام آن وجوه را صرف هوىپرستى خود و نوع خود نموديد .
پول دسترنج ملّت را به عزيز خان خواجه و . . . « 1 » مهدى خان و خانمهاى فرنگى و
هامش
( 1 ) . يك كلمه ناخوانا .