بختيارى [ را ] كه از همان قبيله و عشاير بودند مثل سردار ظفر و امير مفخم كه ضدّيت با صمصام السلطنه داشتند و مقيم طهران بودند احضار [ كرده ] و هريك را به تشريفى از تشريفات سلطنتى از قبيل امتيازات دولتى و رياست ايل بختيارى نواخته براى دفع با صمصام السلطنه برگزيد و حكومت اصفهان را به عبد الحسين ميرزاى فرمانفرما مفوض داشت . فرمانفرما هم سردار معتضد را نيابت حكومت اصفهان داده به همراهى سردار ظفر و امير مفخم روانهء اصفهان كرد و خودش نيز تلگرافهاى تهديدآميز به صمصام السلطنه نمود و جواب يأس شنيد . سردار معتصد هم تا قم با سردار و غيره رفت .
چون ديد رفتن به اصفهان و طرف شدن با صمصام السلطنه مشت به درفش زدن است عود به طهران نمود . فرمانفرما هم از حكومت استعفاء كرد .
[ دخالت سردار اسعد در امور ]
شرح اين حال را صمصام السلطنه به حاجى عليقلى خان سردار اسعد كه از جمله رؤساى بزرگ بختيارى و مردى آزموده و با علم و دانش است و عموم بختيارى از او شنوائى دارند و در اين وقت در پاريس اقامت داشت اخطار كرد . گويند استكراه از اين حركت نمود . ولى جواب داد چون كارى شده بايد سخت ايستاد و خود براى اصفهان حركت كرده رفت به لندن . چند روزى در لندن توقف كرد . گويند در آنجا خيلى از او پذيرائى كردند و بسى تجليل نمودند و ما همچو مىدانيم كه اين حركات بختياريها به تحريك انگليسها بود . از قرائن خيلى نكته بر ما مكشوف مىشود .
اولا انگليسها موافق نقشه كه در تقسيم ايران با روس كشيده بودند كه در حقيقت مقصود نه تقسيم آب و خاك و حدود ايران بود بلكه تقسيم منافع تجارتى منظور بوده و چون روسها در اين تقسيم انگليسها را مغبون كرده بودند نقض در معاهده شد و از طرفى پلتيك طرفين به واسطهء دخالت دولت آلمان به همراهى دولت عثمانى ناقض خيال آنها شد . به اين جهت انگليسها صلاح در آن ديده كه خود را در كار ايران بىطرف كنند و نخواستد كه در كارى طرف شوند كه مستمسكى به دست روسها افتد و آنها هم دخالت در كار ايران نمايند . اگرچه اين خيال انگليسها را روسها دريافته بهعنوان مشروطيت در رشت علمى افراشت و دست ديوانيان را از هر طرف كوتاه كرد و همچنين به عناوين مختلفه در اين وقت كه دولت ايران دچار بسى تنگدستى و بىپولى بود پول دادند .