نيز گاهى به اينطورها امتحان فرموده به صحت و سقم عمل مىرسيدند . چنانكه وقتى را چهل نفر از كابل و قندهار آمده كه خدمت حضرت شرفيابى حاصل كرده تشيع خود را عرض داشته و دعوى خلوص كنند . پس از رسيدن به محل مقصود تا چهل روز زيارت حضرت مقدورشان نبود . بعد از مدت مزبوره كه حضرت بيرون تشريففرما شدند كورهاى افروخته بود . فرمودند كه اگر در دعوى خود صادقيد به اين كوره رفته صحيحا و سالما بيرون خواهيد آمد . آنها ابا و امتناع نمودند . پيرمردى كه از شيعهء خلص حضرت امير عليه السلام بود رسيده سلام داد . حضرت عليه السلام بعد از گرفتن جواب فرمايش فرمودند [ 131 ] كه اگر شيعهء خلصى داخل اين آتش شو كه به صحت بيرون مىآيى . چون حكم امام عليه السلام واجب فورى بود عاجلا رفته با كمال صحت و سلامت بيرون آمد . حال هم امتحان اين فقره را جز از همين طريق به طرق ديگر ممكن نيست .
به شاه گفت اگر من سبقت كرده داخل آتش شده بىعيب خارج گردم در قتل اينها تعلل و تأمل نخواهيد كرد . شاه در جواب گفت حاشا و كلا . و فور به قتلشان فرمان مىدهم . مرحوم آخوند طفل شاه خداونده را بغل كرده به ميان كوره رفته پس از لمحهاى به سلامت بيرون آمده دستهء گلى هم در كمال طراوت و تازگى در دست آن طفل بود .
شاه خداونده برحسب وعده جلاد طلب كرد . امر به قتلشان نمود . بعد ذلك به طرف نجف و كربلا حركت كرده كه شايد قبر منور حضرت امير عليه السلام را تواند پيدا كرده و در آنجا گنبد و بارگاهى بنا كند .
روزى را در آنجا به شكار رفته هرچه تير به طرف شكار مىانداختند به هيچيك برنمىخورد . شب را حضرت به خواب شاه خداونده آمد . فرمايش رفت كه اينها در اين حولوحوش هستند ، كسى را قدرت شكار آنها نيست . قبر منور حضرت را كه در عالم رؤيا پيدا و مشاهده نمود به اين خيال افتاد كه جسم منور [ 132 ] و تن مطهر را به سلطانيه آورده مدفون سازد . شب ديگر را حضرت به خوابش آمده فرمودند كه ما از تربت خود خارج نمىشويم . عاجلا مراجعت كرد و با خود قدرى از تربت آن قبر مطهر همراه آورده جايى را بنا نمود كه خاكش با آن تربت مخلوط بود . مجددا به زيارت حضرت شتافت . ياران بزرگوار را در خواب ديد كه به لفظ تركى مىفرمايند « شاه خداونده سنونكى سننده منمكى سنده » . ديد كه حضرت به اين فقره مايل و شايق نيستند . بىنيل مقصود مراجعت نموده مرغ جانش به جنت جاويد خراميد . اينك در
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 150
مساهمون: ايرج افشار
ص١٥٠