شوند اين دو لشكر چو از هم جدا * به دلجويى سبزه آيد هوا
و تعالى الله از احسان جسيم جهاندار قديم كه بعد از مدتى كه غارتگرى يغمائيان دى ، بساط انبساط انجمن وشاقان چمن ؟ ؟ ؟ ، طى و سمند نشاط نوجوانان باغ و بوستان ، پى گرديد ، ميناى فلك را پنبهء برف بر دهان و ساقى ابر را هر قطرهء باران ، مانند دانه ، به پنبه نهان بود ، به مجلس پيرايى فصل بديع ، به تازگى فراش مخملى سبزهزار گسترده و اساغر رنگارنگ شقايق و ازهار به گردش آورده كه
« إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفازاً حَدائِقَ وَ أَعْناباً وَ كَواعِبَ أَتْراباً وَ كَأْساً دِهاقاً »
3 [ شعر ] :
چمن شد ز فيض بهار آنچنان * كه نشناخت كس ، طوطى از آشيان
زمانه گرفت از بهار آب و تاب * چو ميناى خالى كه يابد شراب
هوا گشت در جام نرگس شراب * همين بود ايام را انقلاب ( 179 آ )
شكوفه بگسترد فرش از پرند * نهال آنچه پوشيده در پا فكند
گويى كه گلگونسوار بهار از نبرد برد مىرسد كه سرهاى ژاله به فتراك شاخسار بسته لاله لاله خون از دم تيغ كوهسار مىچكد يا شاهد رعناى گل از حجلهء نزاكت مىآيد كه زرك خورده بر پيشانى و غازه رنگ آل بر رخسار ، دامن يار بر زمين مىكشد . [ شعر ] :
بر سر ، زابر ، چتر و به گلگون ، گلسوار * خوش مىرسد به كوكبهء سلطان ، نوبهار
از هر طرف ، جنيبت گل مىكشد نمو * دارد از آن به دست گل ، افسار شاخسار
امروز از عدالت سلطان عالمآراى بيضا ، معاندان گرما و سرما مانند آب و آتش ياقوت با هم سازند و از طراوت هوا ، دست چنار و خامهء شاخسار ژالهبار گوهرنگار مهر گيتىفروز ، اخگرى است در انگشت شب افتاده كه آتش روز برافروزد و آتش روز شعلهاى است از شمع ترقى سركشيده كه پروانهء شب سوزد . فيض ترقى آنچنان بالا گرفته كه از دانهء كره ، سبزهء تازه سر مىزند و كار تموز ، آنسان رواج يافته كه از ريشه ، دستار گل مىدمد . رطوبت هوا با غايتى كه زخم جوى آب دزديده و رشح ابر تا به حدى كه آب بارانى حباب بر سر كشيده ، براى صحت از هوازدگى ، نشتر برق ، خون لاله از رگ ابر مىگيرد و جهت رفع مرض خشكى ، روغن بنفشه از گل هوا و پنبهء ابر در دماغ باغ مىريزد . ساحت سبز چمن بسان زمرد در پنبهء شكوفه پيچيده و طلاى احمر لالهء تهنشان لوالى را كه گرديدهء الحق صنع داور كردگار به تردستى بهار ( 179 ب ) مانىكار نگارين مجلسى در سطح باغ آراسته در مكين انجمنى در ساحت گلشن پيراسته كه مردم ديده در تماشاى آن نزهتگاه ، از سر خيابان بدنگاه برمىخيزد و ساقى خيال ، بادهء تمناى سير آن بزم ارمتمثال را دم بدم در ساغر بال مىريزد ، بنات نبات در جلوهگاه چمن و نوعروسان بوستان در عشرتگاه گلشن ، بر فراش زمردين آرميده و دست صبا بر وفق