تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دستور شهرياران ( فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
چار برگهء رباعى و پنجبرگ مخمس ، آب نزاكت مىچكد و در صفحات سفينه از جوى سطور و ژاله‌هاى نقاط رياحين ، خطوط آب طراوت مىكشد و از چالاكى صبا ، خوردهاى معانى فرح‌بار از غنچه‌هاى سربستهء اشعار جلوه مىكند و از تصريف اوراق طراوت‌آثار ، حفيف برگهاى اشجار به سامعهء روزگار مىرسد . [ شعر ] :
سفينه ز اشعار تر ، سبز شد * صدف بين كز آب گهر سبز شد خطى سبز شد از لب جويبار * كه منسوخ شد خط لبهاى يار
الحق از عموم طراوت ، گل شمع در دامن لگن پژمرده نشود و غنچهء اخگر در تودهء خاكستر شكفته گردد و از شمول لطافت ، تخم شرار از دل خارا بردمد و گل تصوير از سقف سراسر برزند . دست ( 147 ب ) صيقلى صفا به نحوى زنگ كثافت از جهان زدوده كه هر خشتى از بنا ، مانند آينهء بدن‌نما ، عكس‌پذير گرديده و قدح گل جام سراسر بتهء جام جهان‌نما رسيده و مروحه‌جنبانى صبا به وضعى غبار انكدار از صحن گلستان افشانده كه عكس لالهء آتشين از سطح آينهء آيين چمن مانند راح مرتاح در صرح ممرد اقداح تابان است و ريشهء رياحين و ازهار از لوح زبرجد تن سبزه‌زار به مثابهء رگهاى زمرّد ، پديدار و ايان . 5 سبقهاى الحان طفلان عندليبان در گلستان و بستان ، مانند آب روان است و طبقهاى سيمين و زرين گلهاى رنگين در دست شمال و صبا به هر سو دوان [ شعر ] :
زمانه گرفت از بهار آب و تاب * چو ميناى خالى كه يابد شراب ز نوروز ، نو گشت آيين عيش * چمن گشت دامان گلچين عيش در اين جشن نوروز درگاه شاه * شد از زيب و زينت ارم‌دستگاه
تعالى الله زهى نوروز فيروز كه از قدوم بهجت‌لزومش ساحت محفل شاهى مانند فضاى جنان از فحواى
« فِيها سُرُرٌ مَرْفُوعَةٌ وَ أَكْوابٌ مَوْضُوعَةٌ »
6 نشان داده و فضاى مجلس اعليحضرت ظل اللهى به مثابهء فردوس برين ، ابواب نياز
« أَ يَطْمَعُ كُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِيمٍ »
7 بر روى اين و آن گشاده . يعنى در روز تحويل نيّر اعظم به تختگاه جهان‌طرازى و عالم‌نوازى ، خورشيد آسمان عزّ و شرف با صدگونه انبساط و شعف ، عزم بالش ساحت ( 148 آ ) اعيان اشراف و اعيان و قصد آرايش اريكهء سلطنت جهان فرموده در روز چهارشنبه بيست و ششم شهر شعبان از افق تالار طويله تابان گرديده [ بسط ] بساط محفل‌طرازى و نشر ايادى عالم‌نوازى فرمودند . [ شعر ] :
به هنگام تحويل صاحبقران * شهنشاه عالم‌پناه جهان برآمد بر اورنگ شاهنشهى * شرف دادش از فر ظل اللهى بر آمد چو بر تخت ، خورشيدوار * بر آمد مراد دل روزگار
القصه جشنى آراسته گرديد كه اگر خيال آن ، شمع ضمير هر برنا و پير گردد ، مانند فانوس روشنى در دلش از پيراهن بدن ، مشاهدهء عيون شود و از تلون الوان آن محفل ارم‌نشان ، اندامش مثابهء بال طاووس آراستهء زيب و نگار به خلوتگاه انظار رسد . محفلى