تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دستور شهرياران ( فارسى ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
بىباك ، از رونق هاىوهو و جلوهء صراحى و سبو و صداى نوشانوش و پرواز عقل و هوش انداختند و بر رندان ( 34 آ ) پنبهء غفلت در گوش دين به دنيافروش ، از نشاهء جهل مدهوش و محفل آرايان خرابات فسوق و تردماغان صبوحى و غبوق ، شمشير امر به معروف و نهى از منكر آختند و در برابر ساز پرفن و رقص پرشكن مستان و نواى جوش و خروش و نغمات آفت گوش و هوش ، از كمال ديندارى و هشيارى و مراعات نواميس شهريارى ، چنين ساز خوش آوازه [ اى ] در هر گوشه از ولايات موافق و مخالف در پردهء شريعت‌پرورى نواختند و از خونريزى و شرر آفاق را پر شفق و دل درياكشان را پرخون و همنشين اضطراب و قلق ساختند . خوشهء پروين از ترس شباهت [ به ] خوشهء تاك ، در افق غروب ، در احتياط و غمناك و ميناى سپهر از بيم همنامى [ با ] ميناى باده از درد ، تابناك و جام‌زرين آفتاب از خوف هم اسمى [ با ] جام شراب ، در و بال ملال و ساغر سيمين هلال از دهشت مشابهت [ با ] پياله ، كسير البال و قدح لبريز بدر از غصهء شباهت [ به ] پيمانه ، مملو در لرزيدن و سهيل يمانى از يكرنگى [ با ] آن آب مزرعهء نافرمانى ، در طپيدن و بساط پر اختر فلك عاليجناب از اضطراب مماثلت [ با ] بساط شراب ، در ستاره‌ريزى و خم‌خانهء افق از همرنگى شفق با آن مادهء قلق ، در رنگ‌بازى و باد از واهمهء جزو باده بودن ، چون صرصر در تك و تاز و آتش از همكارى آن بد فعل جانسوز تيره‌روز ، در سوز و گداز و آب از رهگذر جزء شراب شدن ، در انقلاب به هوا و خاك از حيثيت قافيهء تاك گشتن در عرضهء تاراج باد فنا ( 34 ب ) و راحت از رعب صاحب راح بودن ، در روزگار مخمور و فراغت از ممارست جاى باده‌كشان ، از ديده‌ها مستور و دام از مخالفت مفترى به نام كه او را مدام سرجوش گويند ، مدام در شبكهء اضطراب و سراب از مصحف شراب بودن ، چون سيماب آبله‌پاى وادى تب و تاب . دريا كه به سرنگون ساختن ، نامش مذكور است ، بىمحابا در عربده و فرياد و صحرا كه هنگامهء ذكر اسمش در او بر هم خورده ، در پهناورى بسط و گشاد . اگر كسى ارادهء ميدان گفتن كردى ، فرصت اتمام كلمه نيافته مورد بازخواست شحنهء نسق گشتى و اگر بلبل مستانه عزم گلشن نمودى ، باد صبا به صرصر غضبش با گل و مل در هم سوختى . صاحب كمالانى كه به صحبت قهوه‌خانه‌ها مولع بودند ، به محافظت ناموس ، به سبب شراكت اسمى غيرناموس ، پا به دامن انزوا پيچيدند و در گوشهء بيت الاحزان خويش خزيدند . بىسر و پايانى كه پيوسته به ارتكاب آن امر شنيع ، سر از پا نمىشناختند ، به همت باطنى آن شهريار واجب الاطاعه ، پا از سر ساخته به سوى بىسوء صواب تاختند يعنى به دار الامان توبه و انابه شتافتند . و حسب الامر الاعلى ، ارقام قضا مقام به اسم بيگلربيگيان عظام و امراء كرام و وزراى ذوى الاحترام و عمّال مرجع انام ممالك محروسه ، شرف صدور يافت كه : چون منشى نشاهء وجود و بزم‌آراى محفل هستى و بود كه خم‌خانه نه چرخ ديرين -