مىفرمود . در خلال آن احوال خادمى از حرمسراى وزير بيرون آمده ، در گوش او سخنى گفت و محمد فى الحال برخاسته بحرمسرا شتافت و در غيبت وزير حسن بن وهب « 1 » پدرم را گفت : واهب بىمنت ترا پسرى كرامت فرمود . پدرم مستبشر گشته ، مرا عبيد اللّه نام نهاد و همان ساعت وزير بيرون آمده ، بر زبان آورد كه : شما را معلوم شد كه بچه جهة مرا طلبيده بودند ؟ حاضران گفتند : بفرمائيد . جواب داد كه :
حق عز و علا مرا پسرى بخشيد و او را موسوم بعمر گردانيدم . آنگاه پدرم را مخاطب ساخته گفت : آثار مسرت در بشرهء تو مشاهده مينمايم ، چه واقعست ؟ عم من بعرض رسانيد كه : همين لحظه خبر آوردند كه او را نيز پسرى متولد گشته . بعد از آن پدرم به زبان تضرع و نياز معروض داشت كه : اميدوارم كه بشكرانهء قدوم مخدومزاده از سر جريمهء من درگذرى و نورسيدهء مرا به خدمت قرة العين خويش اختصاص دهى ، تا در ملازمت او بمكتب رود و بوصول سعادات صورى و معنوى فايز شود ! محمد گفت : اى سليمان ، ظاهرا اين كلمات جهة مخلص خويش بر زبان مىرانى ، اما در دل ميگذرانى كه : زود باشد ولد من بدرجهء بلند وزارت رسد و فرزند تو محتاج بر منت او گردد و پدرم بدين سخن تفأل نموده در برابر وزير آنچه مناسب وقت دانست عرض كرد . غرض آنكه حالا مآل آن فال بوضوح پيوست و حق سبحانه و تعالى مرا بدين مرتبه رسانيده ، عمر بن محمد را محتاج من گردانيد ،
هامش
( 1 ) در اصل : وهيب .