معتمدى بدان جانب فرستاد تا مشاهدهء حال امير على نمايد و آن شخص حسب الحكم بيحيىآباد شتافته و امير على را بىشعور يافته ، بازگشت و آنچه به عين اليقين ديده بود عرض نمود . لاجرم نايرهء غضب پادشاهانه مشتعل شده ، اختاچى « 1 » را بطلب او ارسال داشت « 2 » و اختاچى « 1 » در فريهء يحيىآباد امير على را در حالتى كه كلمهء
« لا يَمُوتُ فِيها وَ لا يَحْيى » *
برو صادق مىآمد بر اسب نشانده ، بپايهء سرير اعلى رساند و امير على مخاطب و معاتب گشته و مبلغى برسم جرمانه جواب گفته ، بغايت بىاختيار شد و بعد ازين واقعه در فيصل جميع مهمات متابعت خواجه غياث الدين پيراحمد را پيشنهاد همت ساخته ، ديگر بسلوك طريق مخالفت نپرداخت . نقلست كه : در - - روز « 3 » - - چهارشنبهء آخر صفر سنهء خمس و اربعين و ثمانمائه « 4 » خواجه غياث الدين پيراحمد و امير على از جمع و خرج مال ولايت جام سخنى بعرض پادشاه عالىمقام مىرسانيدند « 5 » . خواجه شمس الدين على باليچه « 6 » كه بر ضبط « 7 » اموال ولايت مذكوره اطلاع داشت پيش آمده ، شمهاى از آن معنى عرض كرد و ميرزا شاهرخ از تمامى احوال آن مواضع استفسار فرموده ، خواجه شمس الدين على بتقرير دلپذير كيفيت وقايعى كه معلوم نموده بود بازگفت و گفت كه : با امير على شقانى سخن دارم . ميرزا شاهرخ حكم كرد كه : امير جلال الدين فيروز شاه بتحقيق مهمات ديوانيان « 8 » پردازد و اين معنى بر خاطر خواجه غياث الدين پير احمد بغايت شاق آمد و ببحر « 9 » انديشه و اضطراب افتاد . القصه خواجه
هامش
( 1 ) خ : اختاجى
( 2 ) ق : آن ارسال كرد
( 3 ) در خ اين كلمه نيست .
( 4 ) سال 845
( 5 ) ق : مىرسانيد
( 6 ) خ : باليجه
( 7 ) خ : خبط
( 8 ) ق : ديوان
( 9 ) خ : در بحر