صلاح الدين يوسف
پس از فوت اسد الدين بتقلد وزارت عاضد سرافراز گشت و بمعاونت بهاء الدين قراقوش بر مملكت مصر استيلاى تمام يافته ، اركان دولت عاضدى را بىاختيار ساخت و چون اين خبر بسمع نور الدين محمود رسيد بصلاح الدين يوسف پيغام داد كه : مناسب چنانست كه در آن مملكت بدستور بلاد شام رؤس منابر و وجوه دنانير باسم و لقب المستضيئى بنور اللّه عباسى مزين و منور گردد و صلاح الدين بنابر مصلحت خويش صلاح در امتثال آن امر نديد و جواب فرستاد كه : مدتهاست كه مصريان در سلك متابعت و مطاوعت علويان انخراط « 1 » و انتظام دارند و اگر اين صورت سمت ظهور يابد يمكن كه فتنهاى روى نمايد « 2 » كه تدارك آن به سهولت تمشيت نپذيرد و چون جواب صلاح الدين بعرض نور الدين محمود رسيد بر مزاجش گران آمده ، بار ديگر خبر فرستاد كه . البته صلاح الدين اهتمام نموده ، نگذارد كه من بعد خطبه باسم عاضد خوانند و چون صلاح الدين را قدرت آن نبود كه با نور الدين مخالفت نمايد با خواص خويش درين باب طريق مشورت مسلوك داشت . جمعى او را از غوغاى مصريان توهيم نمودند و فرقهاى بر اطاعت نور الدين محمود ترغيب فرمودند .
درين اثناء عاضد به مرض صعب گرفتار گشته ، در جمعهء ثانى محرم الحرام سنهء پانصد و پنجاه و هفت « 3 » شخصى از شاميان قبل از خطيب بمنبر برآمده ، دعاى المستضيئى بنور اللّه عباسى بر زبان راند و هيچكس از حاضران بر وى انكار نكرد و در جمعهء ديگر جميع خطباى مصر بنابر فرمودهء صلاح الدين
هامش
( 1 ) ق و خ : انحراط
( 2 ) ق : فتنهء روى زمين نمايد
( 3 ) در ق برقم نوشته شده : 557