هرصباح بعد از فريضهء بامداد بر سر سجاده نشسته ، تا وقت طلوع آفتاب اوراد نماز خواندى . بعد از آن سوار شده ، خود را بملازمت سلطان رساندى « 1 » . روزى پادشاه را مهمى روى نموده پگاه « 2 » تر كس بطلب وزير فرستاد و ابو منصور بدستور بقرائت اوراد پرداخته ، فرستاده را جوابى نداد و چون انتظار صاحب اقتدار از حد اعتدال تجاوز نمود جمعى از اهل غمز و سعايت زبان بغيبت جناب وزارتمآب گشاده ، بعرض رسانيدند كه : پيوسته ابو منصور بنابر خودرائى و بىپروائى به حكم حضرت كشور ستانى التفات نمىنمايد « 3 » و سرانجام مهام را در عهدهء تعويق گذاشته ، دير بديوان حاضر مىگردد . از استماع اين سخن سلطان در غضب رفته ، چون وزير بپايهء سرير سلطنت مسير « 4 » رسيد بانك بر وى زد كه : چرا بيگاه بدرگاه عالمپناه مىآئى ؟ ابو منصور جواب داد كه :
من بندهء پروردگار عالميانم و چاكر شهريار جهانيان و با خود نذر كردهام كه تا هرصباح از عرض بندگى و نياز بدرگاه كريم كارساز باز نپردازم خود را در سلك ايستادگان بارگاه پادشاه منتظم نسازم . نايرهء غضب پادشاهى از استماع اين كلمات آبدار تسكين يافت و پرتو عنايت و التفات بر حال ابو منصور تافث .
قطعه
اى خوش آن دانا كه پيش شاه دم * گاه قهر از نكتهاى خوش مىزند
نكتهاى چون آب مىآرد لطيف * شاه را آبى بر آتش مىزند
هامش
( 1 ) خ : رسانيدى
( 2 ) ق و خ : بكاه
( 3 ) خ : التفات نمايند
( 4 ) خ : مصير