( * ) صافى درون « 1 » از خراسان آمدهاند و مىخواهند كه به حضرت سلطان رسند و « 2 » دعايى گويند و يقين است « 3 » كى مستجاب گردد سلطان بدين خبر بشاشت نمود و گفت ما به خدمت آن درويشان رويم خواجه اجابت كرد و خربندگان را در خانقاهى بنشاند و همان سخن كه بايشان « 4 » گفته بود مكرر گردانيد و سلطان را « 5 » پيش ايشان برد ( * ) و ايشان انچ « 6 » خواجه نظام الملك « 7 » فرموده بود از سكوت و خواندن فاتحه بجاى آوردند « 8 » چون شيخ موضوع فاتحه بر « 9 » خواند خواجه با سلطان گفت كه « 10 » چون درويشان « 11 » را ديديم ( * ) بيرون رويم « 12 » سلطان برخاست و بيرون آمد « 13 » خواجه بازگشت و پيش خربندگان رفت و گفت « 14 » ديگر باره با سر طويلهاى « 15 » استران رويد و « 16 » بخربندگى مشغول شويد آنگاه به خدمت « 17 » بازگشت و پرسيد كى اين درويشان
هامش
( * 1 ) - ت : صاحبدل
( 2 ) - ب : حذف شده
( 3 ) - پ : حذف شده
( 4 ) - پ ت ث ج : با ايشان
( 5 ) - آ : حذف شده
( * 6 ) - پ : حذف شده
( 7 ) - پ : انجه - افزوده شده
( 8 ) - پ : اورند و ، ت : اوردهاند
( 9 ) - ت : حذف شده
( 10 ) - ث : حذف شده
( 11 ) - ت : حذف شده
( * 12 ) - ج : حذف شده
( 13 ) - ث : و - افزوده شده
( 14 ) - ب : حذف شده
( 15 ) - پ ث : طويله
( 16 ) - آ ب : حذف شده
( 17 ) - ب پ ث ج : به خدمت سلطان