پنجاه نفرند خواجه فرمود تا ايشان را بحمام بردند و سرها بتراشيدند و بروتها بگرفتند و جهت هريك از ايشان جبّه كرباس كبود و شملهء تعيين كرد « 1 » و پيرى را كه در ميان ايشان ( * ) بود و لايق شيخ نمايى « 2 » بشيخى ايشان موسوم « 3 » گردانيد و فرمود كه شما را به خدمت سلطان مىبرم مىبايد كه چون به حضرت « 4 » رسيد « 5 » به غير از « 6 » انك سلام كنيد هيچ سخنى « 7 » نگوييد و يكى از شما سجادهء كه « 8 » جهت اين شيخ « 9 » ساختهام بيندازد « 10 » و ( * ) او زمانى سر « 11 » در پيش انداخته خاموش بنشيند « 12 » بعد از ان شيخ دست بردارد « 13 » و جهت ثبات دولت سلطان سورت فاتحه بخواند و شما نيز بخوانيد و بيرون رويد چون خواجه ايشان را برين « 14 » تدبير و ترتيب مشغول گردانيد به حضرت سلطان رفت و گفت جمعى درويشان صاحبدل « 15 » و « 16 » صوفيان
هامش
( 1 ) - ت : فرمود
( * 2 ) - ت : لايق شيخ نمايى بود
( 3 ) - ت : حذف شده
( 4 ) - ج : به حضرت سلطان
( 5 ) - ب : رسد
( 6 ) - ث : حذف شده
( 7 ) - پ ث ج : سخن ، ت : شيخى
( 8 ) - ب ث پ ج : حذف شده
( 9 ) - ب پ ث ج : كه - افزوده شده
( 10 ) - ج : بيندازيد
( * 11 ) - ث : او سر زمانى ، پ ج : او - حذف شده
( 12 ) - ج : بنشينيد
( 13 ) - ت : براورد
( 14 ) - ب پ ت ج : بدين
( 15 ) - ت : درون
( 16 ) - ج : حذف شده