عاقل بود به او پيغامى چند نمود الحق مشار اليه نيز چيزها درين باب در خفيه خاطرنشان او كرده بود تا آنكه در مرتبهء اخير مبلغ ده تومان جهت مير اسمعيل وزير و پارهء آرد و جو و گلاب و نار و ميوه و چورك و حلوا جهت سركار خان فرستاده شد .
ص 838 س 8 : شهر رسانيده تا آن روز تخته پل را انداخته بيرون رفته تا سر قلعه استقبال نموده و سلطان را به شهر درآورد حاصل كه در آن روز راقم . . .
ص 838 س 16 : گرفته پس از قرار و استقرار سلطان در نارين قلعه و خبر آمدن مرتضى قلى خان باز به حوالى بلده و سر رودخانه . . .
ص 839 س 4 : كاشان و عمال آنجا از وزير و داروغه كه از جانب نواب شاهزاده منصوب بودند . . .
ص 839 س 12 : احكام همايون بعزل سلطان شاملو كه در دار السلطنهء قزوين و حسين قلى سلطان استاجلو برادر عليقلى سلطان شاملو كه در رى بود و عليقلى سلطان كه در قم بود . . .
ص 839 س 16 : گريزگاه ندارى . اما آنچه در قم به او متقبل شده بود مشار اليه بابا احمد قمى را كه ملازم او بود آن مبلغ را به تحصيل او داد و چون على قلى سلطان به قم آمد بابا احمد را ملازم سلطان ساخت و آنوجه را وصول نموده به سركار سلطان داد .
ص 841 س 5 : روز سهشنبه
ص 841 س 13 : مىفرمودند و مغنيان و مطربان خوش الحان به سرود اين ابيات مجلسيانرا آگاه مىكردند . شعر :
مغنى به آواز چنگ و چغانه * چه خوش گفت در شاه غم اين فسانه
كه اى شاه برخيز كانفاس عمرت * بود مايهء دولت جاودانه
غنيمت شمر شام عشرت كه داند * كه روز دگر زنده باشيم يا نه
مباش از مى لعل خالى زمانى * كه پيداست بنياد كار زمانه
درين بزمگه چند غافل نشينم * ز صوت اغانى و چنگ و چغانه
بكعبه مرو جامى از خانهء خود * كه خالى نباشد ازو هيچ خانه
ص 842 س 18 : پرواز نمود و از اين صحراى اندوه و ملال بجوار رحمت ايزد متعال انتقال فرمود تا جهانست سلطانى چو او بر تخت سلطنت ننشسته و سروى به اعتدال او در جويبار مملكت نرسته . شعر :
بكوشش چو رستم به بخشش چو حاتم * چو نوشيروان عدل و حيدر دلاور
عمر شريف آن اعليحضرت هجده سال هشتماه تمام بود آخر الامر . . .
ص 843 س 1 : ترا حرم به . . .
شد وقت كه اين جهان حمال * بنهند محفهء مه و سال
شد وقت كه مركبان انجم * هم نعل بيفكنند و هم سم
و در آن شب ديجور صيحهء محشر از نزديك و دور بر [ خاست ] و نفير نوحه از امير و وزير و صغير و كبير