خامهء او چون گهر افشان شدى * نظم سخن لؤلؤ و « 1 » مرجان « 2 » شدى
و در امر نقاشى « 3 » و تصوير آنچنان چابك دست بودند « 4 » كه سحرسازان مانى « 5 » فرهنگ و جادو « 6 » طرازان خطايى و « 7 » فرنگ و عراق و خراسان و « 8 » آذربايجان « 9 » بر كارهاى آن نازنين صدآفرين مىنمودند . شعر « 10 » :
چه « 11 » صورت كشيدى كه صورتگران * چو صورت بماندند حيران در آن
همه گشته حيران تصوير او * شده مويى از فكر تشعير « 12 » او « 13 »
و در چوگان بازى « 14 » و قپقاندازى « 15 » عديل خود نداشتند « 16 » و همچو او شاهسوارى بر روى زمين نيامده بود . بيت « 17 » :
به چوگان چو او ترك تازى نمود « 18 » * به گوى سر خصم بازى نمود « 19 »
تير وى به غير از آنچه نشانهء وى « 20 » ، به جانب ديگر ميل ننمودى « 21 » . هنگام رزم مهابت « 22 » حيدرى و صولت غضنفرى از وى مشاهده گشتى . نظم « 23 » :
ز كين چون شدى « 24 » گرم در رزمگاه * چو خورشيد تنها زدى بر سپاه [ 474 ]
ساير صنايع از دست وى جان نبرده بود و استادان آن فنون به طريق شاگردان اخذ تصرفات گوناگون از آن شاهزادهء عالميان نمودندى و از آنها « 25 » همه بهتر و شغل خوشتر « 26 » ، عشق و « 27 » عاشقى بود كه همگى اوقات با بركات ايشان صرف آن « 28 » مىشد ، چنانچه « 29 » خود مىفرمايند . نظم : « 30 »
هرزهگردى « 31 » بود مجنون سخت جانى كوهكن * رسم و « 32 » آيين محبت در جهان « جاهى « 33 » » گذاشت
چون شاهزاده گوهرشاد بيگم صبيهء آن غفران پناه « 34 » تمامى اشعار آبدار آن نامدار را در سلك حروف تهجى درآورده بر آن « 35 » ديباچهاى كه حد هيچ « 36 » دانشمند و منشى نيست نوشته و در تمامى ممالك ايران و توران و بلاد روم و مغرب و هند انتشار يافته ، اين كمينهء قليل البضاعه مجددا به ترتيب « 37 » آن گستاخى ننموده « 38 » و « 39 » بواسطهء يمن ، بعضى از اشعار ايشان را در اين نسخه
هامش
( 1 ) - ب ، ن : « و » ندارد
( 2 ) - م : مرا جان
( 3 ) - م ، ن : نقاشى تصوير را
( 4 ) - ب ، م ، ن : بودى
( 5 ) - ن : نامى فرنگ و عراق و خراسان
( 6 ) - ب : چادر طرازان انخطايى . م : چادر ترازان
( 7 ) - ب ، م ، ن : « و » ندارد
( 8 ) - م مز ، ب ، ن : « و » ندارد
( 9 ) - م : دريايچيان در
( 10 ) - ن : بيت . م : ندارد
( 11 ) - م : چو
( 12 ) - ن : تسعير
( 13 ) - مز ، م ، ن : ندارد
( 14 ) - مز : تازى
( 15 ) - مز : تازى . ب ، م : بازى
( 16 ) - م ، ن : نداشت
( 17 ) - ب ، م : ندارد
( 18 ) - ب ، م : نبود
( 19 ) - ب : نبود
( 20 ) - ن : او
( 21 ) - م : نمودى . ن : نكردى
( 22 ) - م ، ن : و مهابت
( 23 ) - ن : بيت
( 24 ) - ب ، م : شده . ن : بشد
( 25 ) - ب ، م ، ن : آنهمه
( 26 ) - م : عشق خوشتر و
( 27 ) - م : « و » ندارد
( 28 ) - م : ايشان
( 29 ) - ب ، ن : چنان كه
( 30 ) - م : ندارد
( 31 ) - ن : هرزهگردى سخت جانى بد كوهكن . م : هرزه گردى بود سخت جانى كوهكن
( 32 ) - م : « و » ندارد
( 33 ) - ن : جاى نهاد
( 34 ) - ن : مرحومى
( 35 ) - م ، ن : و بر آن
( 36 ) - ب ، ن : هيچكس و هيچ دانشمندى
( 37 ) - م ، ن : به زينت
( 38 ) - ب : ننمود . ن : نمود
( 39 ) - م : « و » ندارد