براى آب يزد بكن خودشان به يزد تشريف برده بودند سزاوار بود همانوقت توجهى ميفرمودند چه مصارف بيهوده در تهران و چالوس شد .
در موقع ترك خاك وطن و رفتن بكشتى محن حال سوگوارى براى شاه و همراهان دست - ميدهد جم از كشتى برميگردد مسافرين ديده بساحل دوخته بخاطر ميگذرانند .
كاى ناخدا بهر خدا كشتى ما آهسته ران * تا يك زمان گريان شوم بر ربع واتلال وطن
كشتى « 1 » نسبتا محقر بوده است ، از همهجا بى خبر ، روزهائى ملالتاثر بسر ميرود فقط دريا اضطرابى بر اضطرابها نمىافزوده پس از چهار روز دورنماى بمبئى نمايان مىشود مسافرين لباس عوض كرده بشوقى پروبال مىگشايند كه از قفس كشتى خلاص خواهند شد بر خلاف انتظار كشتى چرخى زده دور تر از بندر لنگر مىاندازد دلها بشور مىافتد كه نقشه را خلاف منظور مىبينند قايقى از بندر عدهاى سرباز بكشتى ميآورد با بنه و خواربار ، سه نفر انگليسى وارد كشتى ميشوند نزد شاه ميآيند ، اسكرين نام از طرف لرد لين ليتگو نايب السلطنهء هند ميگويد در سيملا نايب السلطنه دستور ميهماندارى جنابعالى را به من داد بايد پنجروز در اين كشتى بمانيد تا كشتى اقيانوسنورد برسد شما را به جزيرهء موريس ببرد كه محل اقامت خواهد بود ، شاه فرموده بودند مگر من زندانيم به من گفتند در خارج هركجا بخواهم مىتوانم بروم اقلا اين پنجروز بگذاريد در خشكى سر كنم ، جواب اين اظهارات تلگراف ميكنم بوده است « 2 » .
رفتار سلطان صلاح الدين ايوبى را با ريشارد شيردل پادشاه انگليس بايد با اين سلوك سنجيد و اخلاق اسلامى مشرق زمين را با اخلاق مسيحى مغرب زمين قياس نمود يا رفتار الب ارسلان را با رومانوس قيصر روم شرقى ( اسلامبول ) .
رومانوس در جنگ اسير الب ارسلان شد او را روى تخت پهلوى خود پذيرفت در ضمن صحبت گفت اگر تو بر من دست يافته بودى چه ميكردى ؟ گفت بند از بندت جدا ميكردم . الب - ارسلان گفت اين است دستور مسيح بشما ؟ من ترا بعزت روانهء سرجا و منزلت ميكنم « 3 » .
فرضا به احتياط عمل ناپلئون ، پهلوى را ميترسيدند آزاد بگذارند مبادا سر از بوشهر دربياورد چه مانع داشت در هند يا جاى خوشهواترى در تحت نظر نگاه ميداشتند ؟
شمس پهلوى گويد در مقابل جبر جز صبر چاره نبود كرديم ، نام جزيرهء موريس را در رمان پل ويرژينى خوانده بودم ، صحنههاى حزنانگيز آن داستان را بخاطر داشتم نميدانستم سرنوشت روزى ما را بدان جزيره ميبرد اجازه خواستيم همينقدر به شهر برويم تداركى براى زندگى روى آن جزيره ببينيم اجازه ندادند . بتوسط خودشان لوازمى تدارك شد . مستخدمين ما اسم جزيرهء موريس را كه شنيدند و روزگار ما را ديدند اجازهء بازگشت خواستند اجازه ندادند . اعليحضرت ما را به بردبارى نصيحت ميفرمودند .
رومانوس الب ارسلان
هامش
( 1 ) - از خاطرات شمس پهلوى .
( 2 ) - اينها را ميشنويم حال محمد حسن ميرزا را ديديم .
( 3 ) - تاريخ كوروين آلمانى چاپ دوم صفحهء 563