تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
سابق رسمى معمول شده بود براى نظام از جوانان بنيچه ميگرفتند اما اخيرا واماندگان دهات حاضر ميشدند و به هيچ درد نمىخوردند اين غوغا كه امروز برپا است از طرف اهالى شهرها است و در نتيجه ضجه و نالهء زنان شهرى و هيچ بخاطر نمىآورند كه مادران دهات هم فرزندان خود را دوست مىدارند . بعقيدهء من حيف است با ترتيبى مخالفت بشود كه لازمهء آبروى دولت و ملت است . . . آنچه بيشتر سبب شد كه من دست باقدام بزنم اين بود كه تيمور تاش را درصدد اقدامات مضر ديدم ، در مجلسى كه من بودم و تيمور تاش و داور و حبيب اللّه خان شيبانى ، تيمور تاش صحبت از توپ بستن بقم كرد من گفتم گمان نمىكنم شاه به اين امر رضا بدهد حبيب اللّه خان خدا پدرش را بيامرزد گفت نه اين است كه به من امر خواهد شد ، هرگز باينكار اقدام نخواهم كرد . شريعتمدار و بحر العلوم رشتى براى مذاكره بقم رفته مراجعت كرده بودند و مىبايست شرفياب شوند و من نمىدانستم ، تيمور تاش مريض بود باحوال‌پرسى رفته بودم گفت حضرات از قم برگشته‌اند در اين ساعت موقع شرفيابى است تو برو مبادا رأى شاه را متزلزل كنند آمدم شريعتمدار و بحر العلوم شرفياب بودند كاغذ حسابى هم حاضر نبود چند كلمه روى قطعه كاغذى نوشتم مجلل برد بشاه داد ، احضار شدم ، وارد شدم صحبت از رجوع ثانوى بمجلس بود ، شاه را نرم ديدم رجوع دال بر سستى عزيمت بود و تزلزل در مجلس ميآورد سخن را گرفتم گفتم نظام اجبارى اسم غلطى است خدمت نظام وظيفهء هر جوانى است و مصلحت مملكت و من مسئول ، تغييرى در امر داده نمى - شود مگر اينكه شاه مسئوليت را از من سلب بفرمايند سخن قطع شد و حضرات رفتند . شاه نميدانم چرا دست انداخت زير بازوى من و مرا باطاق ديگر برد و گفت آنچه عقلت ميرسد بكن و من آنچه عقلم ميرسيد كرده بودم . علماء جوابى بمكتوب نتوانستند بدهند در مقابل آن مكتوب چه بگويند . شريعتمدار اصفهانى را پسر آقا نجفى به حضرت عبد العظيم فرستادند ظاهرا آقا ميخواهد به عتبات مشرف شود مطلب معلوم است نزاكت مقتضى بود از او ديدنى بشود باتفاق تيمور تاش و ظهير الاسلام بديدن شريعتمدار رفتيم و او را دعوت بآمدن بتهران و شرفيابى كرديم ، روز ديگر آمد ، چون از پا ميناليد و منزل من مردانه در بالاخانه بود او را در اندرون پذيرفتم . از دربار خبرى نرسيد بآقا برخورد خواست برود گفتم بىحوصله نشويد كوكو و شامى خوب داشتيم ميل كردند و تمجيد فرمودند بعد از ظهر احضار شدند تشريف بردند بشاه عرض كرده بود چرا رئيس الوزراء را با اين تقرير بقم نميفرستيد غائله را خاتمه بدهد ، روز ديگر شاه مرا خواستند فرمودند چه عيب دارد شما بقم برويد گفتم هيچ عيبى ندارد تقاضا كردم تيمور تاش همراه باشد آمدم منزل به تيمور تاش نوشتم اتومبيل من بسته است اتومبيل شما باز ( آنكه ديده بودم ) خوب است باهم باشيم و بنه را در اتومبيل ديگر بگذاريم جوابى داد كه عينا درج مىشود : قربانت شوم اتومبيل بنده يعنى اتومبيلى را كه به سفر خواهم برد اتومبيل رنو اعليحضرت است كه دريچه باز است اما پرده دارد حالا هرطور صلاح باشد اقدام بفرمائيد . اما در باب اصل مطلب كه الان خود بنده ميخواستم با تلفن حضور حضرتعالى عرض كنم به بنده بعضى اطلاعات رسيده كه شايد مسافرت ما با موفقيت تمام نشود آيا بهتر نميدانيد كه همين امشب بوسيلهء هركس كه مقتضى باشد ( مثلا آقاى ظهير الاسلام ) اتمام حجت قطعى با شريعتمدار بفرمائيد و الا خيلى اسباب سرشكستگى خواهد شد قصد بنده تذكر بود . تيمور تاش نوشتم مطمئن باشيد ميرويم موفقيت هم حاصل مىشود فرق است بين تمسك به تمدن اروپائى و تمسك به قرآن خصوص در مقابل اشخاصى كه غير از قرآن مفرى ندارند باتفاق امام جمعه و ظهير - الاسلام رفتيم حضرات مىدانستند كه سخنشان سست است و حجت من قوى بهانه لازم بود كه از قم بروند صلح شد باينكه مقام علماى خمسه در مجلس محفوظ باشد كه مدرس يكى از ايشان شد . اتفاق كامل مجال نداد كه چهار نفر ديگر معين شوند . سيد العراقين مرا ملاقات كرد گفت از نفرين خلق نميترسى ؟ گفتم نظام را من خير امت