گفتم براى جنگ نيامدهام ، مشغول نصيحتم ، علماء و قنسولها ديدن ميكنند اعيان ممنوعند ، پسرهاى بصير السلطنه را گرفتهاند به نظميه برده بودند در بازديد علماء و قنسولها شش سوار قزاق همراه من است . مردم از حضور من در تبريز آگاه شدند ، در عبور از چشم كسبه پيداست كه استغاثه دارند ، از در ژاندارمرى كه ميگذرم بوقى ميزنند شيپور ندارند ، رئيس ژاندارم بديدن من نيامد ولى به پيغام اظهار انقياد كرد .
قنسول انگليس در ملاقات گفت از ما چه برميآيد ؟ گفتم نصيحت ، همچنين قنسول امريكا .
پس از ملاحظهء كتاب ووسترف ، انگليس روى موافقت نشان ميدهد ، قنسول انگليس وقت ملاقات خواسته خيابانى بقنسولگرى ميرود صحبت مىكند ميگويد اگر ده هزار نفر هم از تهران بيايند جواب ميگويم ، قنسول گفته بود يك ملاقات با فلانى بكنيد ، ميگويد زبانآور است مرا مجاب مىكند ، قنسول امريكا پيغام داد خيابانى بتهران ياغى است .
قصد من از نصيحت قنسولها اين بود كه شاهدى در بين باشد اگر كار دنباله پيدا كرد نگويند تهورى شد يا اتمام حجت نشد .
مجاهدين ستار خانى پيغام كردند كه ما حاضريم گفتم من حاضر نيستم نميخواستم جنگ بحوباره بيفتد نصايح علماء اصلا مورد نداشت خيابانى قدغن كرده است در دهه تعزيهدارى نشود حرفها شنيدم ليكن چون محتمل صدق و كذب بود يك ط بر آنها ميگذارم و ميگذرم . مشتيج در ثانى آمد نزد من نقشهء سابق را تكرار كرد ميدانستم از طهران دستور دارد بفرمان من باشد اين نوبت مترجم او ظفر الدوله است پسر سردار مؤيد كه با قياميها ارتباط ندارد و نصايح هم كامل شده بود گفتم اطراف كار را بايد درست ديد نميخواهم زدوخورد بسيار بشود و تلفات واقع گردد شما به عالىقاپو رفتيد قياميها مرا در ششكلان گرفتند ، قصهء ول كن تا ول كنم مىشود . تصور ميكردم تشكيلاتى دارند قرار شد روز يكشنبه كه معمولا دعوت چاى دارد من هم بقزاقخانه بروم يكشنبه 23 طرف صبح سيد المحققين مرا ملاقات كرد كه خيابانى ميگويد نشستهاى اينجا كه چه ؟
گفتم منتظرم شما از خر شيطان پائين بيائيد گفت تصميم ما تغييرناپذير است گفتم من سرخود نيامدهام كه سرخود بروم بايد با تهران صحبت كنم گفت تلگراف سانسور است گفتم اگر دروغ گفتم مخابره نكنند گفت حضورى بخواهيد گفتم فردا دوشنبه تعطيل است براى سهشنبه حضورى ميخواهم .
به سيد گفتم فرضا من رفتنى شدم امنيت من در راه چيست ؟ گفت سوار همراه ميكنيم گفتم به سوار شما اعتماد ندارم گفت قزاق همراه ببريد گفتم اين حرف حسابى است . ساعد السلطنه كسالت دارد گفتم رئيس قزاق دعوت كرده گفت همه بدعوت او ميروند دو ساعت بغروب مانده باتفاق هدايت قلى خان پسرعمو كه براى تقسيم اعانه به ارومى آمده بود و در تبريز است و فرزندى لطف اللّه كه همراه است بقزاقخانه رفتيم ، جمعى بودند كمكم رفتند نصف شب شد خبر رسيد كه ژاندارمها بنا بر مواعده از شهر رفتند كه مال التجاره از باسمنج بياورند قزاقها را هم به اين بهانه نگاه داشته بودند .
رئيس قزاق كسان بر سر راه خيابانى گماشته بود كه او را به قزاقخانه بياورند منع كردم كه سوء اتفاقى نيفتد معلوم شد خيابانى امشب بر خلاف عادت با جمعى آمده است و مأمورين احتياط كرده بودند .
مىبايست تصميم گرفت ، باز از رئيس پرسيدم كه به عمل خودتان اعتماد داريد كه كار دنباله پيدا نكند ؟ اطمينان داد ، حكمى هم براى سوارهاى مراغه خواست ، دادم ، شامى حاضر شده بود صرف شد تختخواب يكى بود به من رسيد رفقا را گفتيم روى تختهاى سالن شب را بايد گذراند كى خوابش برد من قدرى با لباس در رختخواب غلطيدم تا سپيده دميد . درها روسى است هيچ منفذ ندارد و صدا نميرسد در را باز كردم صداى تير ميآمد ، گاهى كمتر گاهى بيشتر ، سر آفتاب ظفر الدوله خبر داد كه مركز نظميه ، عالىقاپو و مركز تلفن به تصرف ماست درشكهء قزاقباشى را حاضر
خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 316
مساهمون: مهديقلى هدايت ( مخبر السلطنه )
ص٣١٦