تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
همه‌جا در راه خرمنها نكوفته مانده و گله‌ها در حصار محصورند و رعايا از ترس شاهسون تفنگ بدست در برجها نشسته‌اند اين است احوال آزادىستان كه آزاديخواهان براى نجات آن دامن بكمر زده قيام فرموده‌اند ، بقعودهم معتقد نيستند و از تهران وجوه متوقعند معلوم نيست براى آزادبودن ، ايران به چند جمهورى بايد تقسيم شود ، گيلان و آذربايجان پيشقدمند همهء اميدوارى قيام بعميد السلطان تالش است كه خلخال را آتش زده است . عميد السلطان كه در 22 سال قبل در تبريز دم توپش گذاردند يا حضرت عباس گفت و آسيبى به او نرسيد چه پنجهزار تومان بوليعهد و امير نظام رسيده بود . در تيكمه‌داش بدسته‌اى شاهسون برخورديم ، آنها سى سوار بودند و من هفتاد سوار همراه داشتم برياست دو نفر از خوانين گرمرود ، كار به تير و تفنگ كشيد اسبى از ما و اسبى از آنها تلف شد ، گلوله‌اى پيش پاى من به زمين آمد شاهسونها رد شدند و ما گذشتيم در جانگور دچار تيراندازى رعايا شديم كه ما را شاهسون تصور ميكردند درشكه‌ها را جلو انداختيم تيراندازى موقوف شد . 18 ذيحجه منزل ما باسمنج است ، ساعد السلطنه به باسمنج آمده اهالى از استقبال ممنوع بوده‌اند از املاك حاجى فرج آقا برنج و روغن دست و پا شده ناهارى مهيا كرده بودند ، ناهار صرف شد ، بحاجى ساعد السلطنه گفتم تكليف چيست ؟ بزنجان چه ميخواستيد بگوئيد ؟ گفت بايد با شيخ محمد مذاكره كرد ، عصرها در عالىقاپو مجلسى دارد گفتم بگو حاضرم به آن جلسه بيايم بگوئيم بشنويم ، تلفن كرد جواب آمد كه تصميم ما غير از اين است گفتم به عمارت علاء الدوله يا بلديه كه خالى است مىآيم باز گفتند تصميم غير از اين است . اين بود پذيرائى از هم‌مسلك محترم . از قزاقخانه تلفن رسيد ، اجازه خواستند عده‌اى جلو بفرستند منع كردم ، سوارهاى سرابى را مرخص كردم ، قيمت يك اسب كه تلف شده بود با انعامى به آنها دادم ، يكساعت بغروب حركت كردم ، شب وارد منزل ساعد السلطنه شدم كسى ملتفت نشد . معهود بود پس از ورود ، خيابانى كسى بفرستد حرف بزنيم ، دو روز گذشت نفرستاد ، روز دوم ناظم الدوله بديدن من آمد ، از سفر قبل سابقه داشتيم گفتم رفيق چه فن ؟ شانه بالا انداخت مطلب معلوم شد . روز سوم بادامچى و سيد المحققين آمدند صحبت طولانى شد نتيجه آنكه قيام نقشه دارد گفتنى نيست شما بتهران برگرديد و پيغامات را ببريد . شب به منزل سيد رفتم و صحبت طولانىتر شد ديدم مرغ يك‌پا دارد و دنده عوض نميشود گفتم منهم يكى باتفاق كار ميكنيم براى تهران محظورى در مساعدت نخواهد بود كانه با ديوار صحبت ميكنم . گفتم قيام بر عليه قرارداد 1919 بود ، وثوق الدوله كه آن قرارداد را امضا كرد از بين رفت فقط پرتست لازم است و استعانت از دول ديگر ، مخالفت هم با قرارداد كرده‌اند جنگ خانگى مايهء خانه‌خرابى است ، حدود ايران محترم است تا جامعيت دارد ، اجزاى كابينه را ميشناسيد همه مردمان وطن‌پرستند باحوال منهم سابقه داريد ، جواب همهء حرفها مرام نگفتنى است : « برين عقل و دانش ببايد گريست » مأيوسا به منزل آمدم ، بيرون شهر آن بود كه ديديم شهر هم در كار است از حيث نان به مضيقه افتد ، چهار نفر از تجار بمراغه رفته‌اند كه براى شهر جنس تدارك كنند عدل الدوله ربيع آقا مانع است كه اگر او خيابانى است من بيابانيم ، دست خالى برگشته‌اند مردم شهر را نميگذارند خارج شوند و اگر ميشوند بايد دو قران بدهند . مشتيج رئيس قزاق بديدن من آمد اظهار كرد كه قيام پروپائى ندارد ، عدهء فوج ملى فعله‌اند ، لباس بى خود به آنها پوشانده‌اند ، اگر ژاندارم با قيام همراهى كند كه آن را هم احتمال نميدهم در چهار ساعت و الا در چهل دقيقه بساطشان برچيده است ، مترجمش پسر علاء الملك بود سردار مكرم كه منسوب با سيد المحققين است .