آنچه بتجربه مسلم است ملت روى دوپايه ارتقاء ميجويد و بآسايش ميگذراند ديانت و ديكتاتورى ، مانع قانونى . تاريخ را بگشائيد و بخوانيد قوىترين عمال در زندگى عادت و ايمان است آن قانون بهتر است كه موافق عادات و ايمان باشد .
در جستجوى راه سلامت
براى كريم خان بازى آوردند ، گفت براى چيست ؟ گفتند شكار مىكند ، گفت رها كن سى خود بگيرد ، سى خود بخورد .
بشر در به دو پيدايش . سى خود ميگرفته ، سى خود ميخورده ، اطراف چشمهها بسر ميبرده ، از تسخير حيوانات اهلى حشم پيدا شده است ، احتياج بچوپان افتاده ، تقويت چوپان در حفظ حشم از دستبرد همسايه رياست پديد آورده ، در نزاع از عاقلى انصاف خواستهاند حكومت پديد گشته .
اندكاندك دست بزراعت زده منازل ساختهاند و پا بميدان تمدن گذارده مكاسب پيدا شده است ، مردم را چهار گروه كردهاند هرگروه بر وفق سليقه و درخور حاجت و لياقت دنبال كارى را گرفتهاند .
سخت و سست ، رغد و رفاه نسبت به آب و زمين رقابت آورده بين قبايل نزاع افتاده در تدارك دفاع لشگرى امتياز يافته .
ميگويند وقت طلاست ، ميگوئيم فكر طلا است ، فكر افراد ذكى هر روز استفاده از ودايع طبيعى نموده اكتشاف و اختراعى كردهاند اختلاف ثروت پيدا شده است .
پيشآمدهاى بيرون از اختيار راه بتوجه به غيب نموده و هزاران سال است راه تعالى مى - سپارد و بديانتى سر فرود آورده روزگار گذرانده است .
شاكى و راضى همهوقت بوده ، كاهل بىلياقت بر ساعى لايق رشك برده است .
ظلم همهوقت منفور و عدل مطلوب بوده ، چون زمامداران بظلم پرداختهاند آشوبى پديد آمده ( كاوه ) غرور ، نخوت ، حرص ، خودخواهى و جاهطلبى از يكطرف ، بيچارگى ، بينوائى و تنگدستى از طرف ديگر موضوع رقابت ، حسد ، بغض و بدبينى گشته بين طبقات اختلاف افتاده ، انورى كه ناله دارد بساط شبش راه نبوده . ( صفحهء 24 )
حافظ گويد :
ساقى بجام عدل بده باده تا گدا * غيرت نياورد كه جهان پربلا كند
همه سعى در بدست آوردن جام عدل است و جز پيمانهء ظلم بدست نيامده است .
سعدى علت را نيكو گفته : خواهندهء مغربى در صف بزازان حلب هميگفت و همى رفت كه اى خداوندان نعمت اگر شما را انصاف بودى و ما را قناعت ، رسم كديه از جهان برافتادى ، قناعت اضطرارى است بايد توانگران را بانصاف باز داشت قرآن گويد :
وَ فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ
و باز
خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً
همه را سنك آرزو در ترازو است و سهمها به نسبت فكر و قوت بازو .
چون كريستف كلمب از ينگى دنيا برگشت ، بر سر سفرهاى سخن از عظمت آن اكتشاف ميرفت ، حضار همه جوياى نام ، گفتند اگر ما رفته بوديم ما اكتشاف كرده بوديم ، سر سفره تخم مرغ آوردند ، كريستف كلمب گفت كى مىتواند تخم را از كله بدارد ؟ سعى بيهوده كردند ، نشد ، گفتند خودت بدار ، تخم را بر ميز زد و ايستاد ، گفتند ما هم ميتوانستيم ، گفت ميخواستيد بكنيد ، محال عقل است كه خردمندان بميرند و بىخردان جاى ايشان گيرند .
گفتيم فكر طلا است ، حكايت سيمنس را نوشتهام ( صفحهء 16 ) سربازى در جنگ بين الملل يكدست باخته بود از اختراع فندك انتفاع كلى برد و كارخانهها از فكر او استفاده ميكنند ، موسولينى هم گفت جنگى كه تمامى ندارد جنگ نالايق با لايق است .
حسد چه ميبرى اى سست نظم بر حافظ * قبول خاطر و لطف سخن خداداد است
ملل عالم هريك بمذهبى سر فرو داشتند و زندگى ميكردند ، يونانيان مذهب پابرجائى