( عقل استاز « 1 » ) ، موافقت قنسول و بدست ژاندارم تبعيد كردند و من حاكمم .
سيف اللّه خان شهاب و مسعود خان كيهان را كه در پاريس درسشان تمام شده بود خواستم .
رامبو نامى را فرانسوى و جهود ، مريل « 2 » ناظر كرده بود و ميخواست آنها باسمت ماژورى كه براى آنها خواسته بودم به رامبو با سمت كاپيتنى كه سرخود به او داده بود سلام بدهند ، روح اللّه نامى را ناظر قرار داده بود و گفته شد بهائى است ، در شهر صدا بلند شد ، گفتم مناسب نيست . تصديق كرد رفت بر درجهء او افزود .
هفده نفر مجاهد از تهران خواست ، اسباب نگرانى اهالى خصوص قوام الملك شد ، بزحمتى عذر آنها را خواستم ، ده هزار تومان براى دولت تمام شد و به تصديق قنسول استاز پرداخت .
دست لشگرنويس را كه از مركز معين مىشود از كار كوتاه كرد ، مؤاخذه كردم ، قنسول گفت دست مريل را بايد باز گذارد . در هر مورد بتهران ميگويم جواب نميرسد ، ماليه و ژاندارم هم باطاعت قنسولند . اينها همه لاطايل است مىنويسم براى اينكه بخوانند و از اين اشتباه دربيايند كه خارجه براى ما دل بسوزاند و ايرادى هم به آنها نيست ، تقصير از خودمان است .
در هرموقع قنسول در خانهء صمد آقا تبعهء روس ادارات را جمع مىكند و تصميم يك غلطكارى ميگيرند استاز و رئيس ژاندارم حاكمند مريل فراشباشى دريابيگى صفر كسى كه گاه حرف حساب مىزند سعد السلطان كارگذار است كه آخر بروز من افتاد .
از اقدامات خطرناك ، اقدام ژاندارمرى در شاه چراغ بود ؛ خانى مجنون بقنسول اطلاع ميدهد كه امشب شهر برهم خواهد خورد ، لازم نميدانند به من رجوع كنند ، بدستور قنسول شبانه صد نفر ژاندارم بشاه چراغ ميفرستند ، تيرى از دست ژاندارمى رها مىشود بژاندارم ديگر مىخورد و درميگذرد ، لازم بود آن تير عمدى يا سهوى بضريح يا يكى از خدام مصادف شود از براى اينكه آشوب در شهر بيفتد ، اوگلا را خواستم گفتم بچه دستور اين اقدامات را ميكنيد ؟ شرط كرد ديگر گوش به حرف اين و آن ندهد .
مداخله در امر نان
قنسول انگليس رؤساى ادارات را به منزل صمد آقا دعوت كرد و در امر نان مشورت ، خواستند به اين بهانه مردم را بر من بشورانند نتوانستند ترتيب بهترى بدهند در اين ضمن غوغاى كازرون ماده را از شهر بخارج منصرف كرد كه تفصيل آن را نواشتهام . در آنموقع از تهران جواب نرسيد ، قنسول اصرار دارد مريل به سمت رياست نظام به كازرون برود ، گفتم بايد اوگلا سند كتبى بدهد كه موافق است و مريل سند بدهد كه بميل خود ميرود ، از طرف مريل قنسول نوشت كه مريل داوطلبانه ميرود . رفتن عدهاى بكازرون ابدا مصرف نداشت جز مخارج بسيار مالى و جانى .
استعفاء
از بىترتيبى تهران بتنگ آمده استعفا كردم و بباغ حيدر على خان نواب رفتم ، « العجز آخر تدبير الانسان » آنچه بتهران ميگويم نفى و اثبات جواب نميرسد ، در هرموقع توضيحات ميخواهند گفته مىشود و مطلب مجهول ميماند ، عين الدوله رئيس الوزراء است او را خوب ميشناسم ، روزى در صحبت بىخيال گفتم خارجه به كسى نشان ميدهد كه خدمتى كرده باشد ، فرمودند من از آنها نيستم ، گفتم حضرت و الا شاهزادهايد و استثنا . شاهزاده به من تلگراف مىكند در اين سن و حال مقتضى نبود كه من داخل كار بشوم ( اين اقتضا هيچوقت موجود نبود ) براى خدمت داخل شدم ( كاش نشده بود . )
تلگراف عين الدوله
تلگراف عين الدوله از صاحبقرانيه : « راپرت تلگرافى حكايت مىكند كه جنابعالى بباغ نواب تشريف بردهايد و اين فقره تزلزل و هيجانى در اهالى توليد كرده مگر ممكن است هيئت دولت راضى شوند يا بگذارند كه جنابعالى از كار فارس دست بكشيد و يا سزاوار است كه حضرت عالى مملكت را كه با آن همه زحمت و خون دل
هامش
( 1 ) -stas( 2 ) -Merrill