تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
اجازه خروج از منزل بواسطهء انقلاب هوا نداده‌اند ، همواره خدمات را با فرمايشات منقاد و منتظرم زياده جسارت شد 28 محرم 1329 علينقى با حسن اخلاق فوق العاده و علم سرشار اين عيب در صنيع الدوله هست كه همه را خوب ميداند و فريب روباه‌بازيها را مىخورد در بسيارى از موارد فريب چاپلوسان را خورد و تا شناخته شدند چه خودى چه غريبه خسارتهاى مالى و آبروئى كشيد دوره هم امروز دوره‌اى شده است كه شناختن مردم صعوبت دارد ، موش و ببر و پلنگ و خرگوش در لباس مشروطيت درآمده‌اند و انسان گول حرف‌هاى چرب و نرم ايشانرا مىخورد ، گرگند در لباس ميش و همه دربند منافع خويش و قليل من عبادى الشكور عنوان ذاتيات را تغيير نميدهد از قديم همينطور بوده است ، خيلىها هم همين ناله را دارند .

جبلى غرجستانى

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا * زين هردو نام ماند چو سيمرغ و كيميا شد راستى خيانت و شد زيركى سفه * شد دوستى عداوت و شد مردمى جفا گشته است باژگونه همه رسمهاى خلق * زين عالم نبهره و گردون بىحيا مقدار آفتاب ندانند مردمان * تا نور او نگردد از چشمها جدا مرد آن بود كه دست ندارد ز دوستى * لو بست الجبال لو انشقت السماء
صنيع الدوله رشوه نميگيرد لهذا ندارد كه بدهد ، او در تلاش خير مملكت است و همه قلاش و بفكر جيب خود ، جاى بسى نگرانى است .

تكليف استعفاء

از صنيع الدوله با رمز داخله رمزى رسيد كه استعفا كنم . با خود گفتم صنيع الدوله فوق العاده مهربان است ، سخنهائى ميشنود انديشه مىكند . هفته‌اى جواب ندادم از تهران حضورى خواستند . با انجمن و بعضى تجار در تلگرافخانه حاضر شديم ، در طى مذاكرات سردار اسعد گفت جواب تلگراف صنيع الدوله را بدهيد . استعفا نوشتم به ميرزا حسين خان دادم كه محرمانه بگويد . تجار سر دستگاه گماشته داشتند مطلع شدند ، تهران را به تلگرافات سخت كه نميگذاريد مملكت چهار روز آرام بگيرد بازار تازه رونقى گرفته است تجارت به جريان افتاده است در همين مضامين تلگراف به مجلس و سفراء كردند سپهسالار حاشا كرد كه فلانى استعفا مىكند كى قبول خواهد كرد . تلگرافى در استقلال من به ولايات نمود نگذاردم مخابره شود . من احتياج به تقويت تهران نداشتم و اين تلگراف كار مرا سست مىكرد . روز ديگر ذكريا تاجرباشى اسبق روس در بازار گفت روس مخالف فلانى نيست وزراى خودتان هستند . در ضمن حضورى صنيع الدوله گفت هيچ از ما ياد نميكنى ، گفتم و نميدانستم كه روزگار چه در سر دارد .
كى رفته‌اى ز دل كه تمنا كنم ترا * كى رفته‌اى ز ديده كه پيدا كنم ترا

آمدن رحيم خان به قراجه‌داغ

روس رحيم خان را آزاد كرد به قراچه‌داغ آمد و امان خواست و پسرهاى او در اهر هستند و شرارتى نميكنند . به او امان دادم به تبريز آمد در حياط خواجه‌هاى مظفر الدين شاه مسكون شد . ترتيب پذيرائى او را دادم . پسر هفت‌ساله‌اش را همراه آورده است ، او را خواستم مهربانى كردم قلمدانى به او دادم و گماشتم مشغول تحصيل باشد . چند نفرى از اجزاى رحيم خان با او هستند و اسلحه دارند . من متعرض نشدم كه براى او يأس از امنيت حاصل نشود .

فاجعهء صنيع الدوله 6 صفر 1329

پيغمبر فرمود : « من بشرنى بخروج الصفر بشرته بدخول الجنة . » هفته‌اى بود خيال صنيع الدوله و اينكه كسالتى سخت دارد مرا مشوش ميداشت ، من اراده كردم به محمد قلى خان اخوى تلگراف كنم ، باز گفتم خواهند گفت فلان كس ماليخوليا پيدا كرده است . معلوم شد تزلزل قلب من بىسبب نبود . 7 صفر قبل از ظهر تلگرافى از سفير آلمان رسيد كه شما و ايران را از واقعه‌اى كه براى
خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 220 | مهديقلى هدايت ( مخبر السلطنه )