تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
مبانى و نظامنامه‌اى از براى اين مذاكرات نوشته نشود و دستور العمل ، ابدا به كار مداخله نخواهم كرد و در قضيهء جناب ثقة الاسلام و نظميه بايد با نظارت ساير قنسولگريها رسيدگى شود ، عدم مساعدت من معلوم شود تا بعد هم بتوان كار كرد و الا اگر يك سند امضا نشود يا يك امرى مجرى ، همين آش است همين كاسه ، اين كار از بنده ساخته نيست . تلگرافى هم بكارگذارى ديده شد ، كار - گذار شما كيست ؟ چه كاره است كه به او تلگراف كرده‌ايد يا كدام احمق است كه چنين مسئوليتى را به گردن بگيرد ، مستدعى هستم جواب كافى مرحمت فرمايند و الا كارها معوق و بدتر خواهد شد . گويا وزراء همين‌قدر زحمت كشيده‌اند كه لازم شده است بنده و ثقة الاسلام برويم معذرت بخواهيم . از براى اينكه نمونه بدست آقايان بيايد ، يك مثل را ذكر ميكنم كه در اردبيل يك تبعهء روس يك كاروانسرا ميخواست بخرد و مقارن شد با منع امضاى اين گونه معاملات ، از براى مساعدت آن قباله را امضا كردم ليكن هرروز ده فقره باينطور هست ، اولياى دولت راضى هستند و تصديق دارند همه را امضا كنم آنوقت هم نظميه خوب مىشود هم قزاق فرارى فراموش ، اشتباه نفرمائيد اين اظهارات بهانه است ، سخن در ازديار تصرفات است و بدست آوردن بهانهء مداخله . مهديقلى متأسفانه سپهسالار حكمفرما است ، شش دانگ مرد روس است ، با خانوادهء ما بدبين ، اگر روسها دست از سر من بردارند او برنمىدارد . از بانك روس هم مبالغ گزاف با او مساعدت كرده‌اند و دستش زير سنگ است . قنسول ژنرال روس شخصا آدم بدى نبود ، به بصير السلطنه گفته بود نسبت بفلانى مساعدتى كرده‌ام و نميگويم . اين مقدار را هم اگر گفته شود تكذيب خواهم كرد ، نوبتى هم به بصير السلطنه پيغام داد كه با ما پيچيدگى ميكنى اگر از باغ شمال بيايند ترا بگيرند به سيبرى ببرند چه ميكنى ؟ به بصير السلطنه گفتم بگو من از عهدنامه تجاوز نميكنم اما شما كه بر خلاف عهود مداخله در كارهاى داخلى ما ميكنيد نميترسيد كه من شما را بآنطرف قافلانكوه تبعيد كنم . بصير السلطنه گفته بود ، جواب داده بود كه شوخى كردم ، از اين شوخىها هم ردوبدل ميشد . از تهران دستور رسيد كه به تقاضاى قنسول ژنرال رفتار شود . هزار تومان ديهء گردن نشكستهء ارمنى تبعهء عثمانى را گرفتند و اينكه از طرف كاراگذار ، سعيد السلطان عذرخواهى بشود .

تلفن باغ شمال

هرروز در راپرت نظميه ميخوانم كه روسها مقرهء تلفن را از باغ شمال به پل آجى به ديوار خانه‌هاى مردم بالا و پائين ميكوبند ، فكر كردم يعنىچه . رئيس نظميه را خواستم ، گفتم به خانه‌دارهاى اين راه سفارش كن حرف نزنند . آمد گفت خانه‌دارها بعضى ميگويند كه ديوار ما را خراب ميكنند ، بعضى ميگويند كه از سر ديوار بحياط مينگرند . گفتم بگو ديوار را من ميفرستم تعمير كنند و زنها چندى با چادر نماز در خانه حركت كنند ، بهتر است از آنكه سربرهنه بيرون بروند . حس كردم كه پى بهانه ميگردند .

تيراندازى

شب 17 جمادى الاولى 28 برابر 26 مه پس از شام سيگار ميكشيدم ، صداى دو تير آمد ، از مركز نظميه سؤال كردم گفتند در سرخاب بود ، معطل نشدم ، از مركز سرخاب پرسيدم ، گفتند از كوچهء ميرزا على اكبر خان منشى ژنرال قنسولگرى روس بود و دو شب است دو سالدات در خانهء او ميخوابند ، از مركز تكليف خواسته‌ايم . گفتم ابدا نزديك نرويد و اگر پستى نزديك داريد عقب بكشيد . در عمارت علاء الدوله قزاق بود ، فرستادم چهار قزاق و يك نايب آمدند ، به محل فرستادم ببينند چه بوده ، سالدات‌ها هم بيرون آمده بودند ، قزاق ميرسد ، تحقيقات ميكنند نانوا كه دكانش باز بوده ميگويد تير آمد به ديوار دكان خورد و خاكش را نشان ميدهند و ميگويند از خانهء ميرزا على اكبر خان آمد . روز ديگر مسأله تعقيب و مدلل شد كه از خانهء منشى بوده و معين كردند كه سر تيغهء ديوار خانه هم اندك خرابى داشته . 27 مه از قنسولگرى مينويسند ؛ ديشب چند تير تفنگ بخانهء ميرزا على اكبر خان منشى