و مشير دفتر را نزد مجتهد فرستادم كه قرار ملاقات و مذاكراتى بدهند . از آمدن بحكومت تحاشى كرد ، حاضر شدم ، عصر به منزل او بروم ، قبل از موعد به انجمن اسلامى رفت . شب شهرت كرد كه درب منزل مجتهد بمبى انداختهاند ، معلوم نشد راست بوده باشد . شنبه بانجمن جمع شدند كه امنيت ميخواهيم ، مشير دفتر را فرستادم به انجمن كه چرا با انجمن ايالتى طرف ميشويد ، در منزل يكى از علما مجلس كنيد تا در مصلحت صحبت شود ، در جواب حاجى سيد حسن خسرو شاهى و آقا سيد محمد آمدند كه ما خود شما را طرف ميدانيم و براى محاكمه در منزل قنسولها حاضريم ، پيداست كه فرمايشات قنسول ژنرال روس از حلقوم جناب مجتهد بيرون مىآيد همان مجتهد كه محمد على ميرزاى وليعهد در تلگراف به مظفر الدين شاه ميگويد : « مجتهد هزار خروار غله دارد ، پنجاه خروار از او خواستهايم ، غوغا مىكند . »
از غرض پرسيدم ، معلوم شد هشت نفر از اهل شهر را بايد تبعيد كرد . بصير السلطنه و شيخ سليم را از انجمن ايالتى ، سايرين را از انجمنهاى ديگر . ميرزا محمد على خان ، شريفزاده ، على موسيو و غيره ، مطلب ديگر تغيير اجلال الملك از رياست نظميه . گفتم اما در حق خودم به حكم علما حاضرم ، بمداخلهء قنسولها حاضر نيستم ، خجل شدند ، اما در باب تبعيد آن چندنفر مهلتى بايست كه تدبير آن بشود . به غير رئيس نظميه كه گفتم خودش مكرر استعفا كرده است ، چون در انتظام شهر ساعى است او را نگاه داشتهام . بطوريكه خدمت آقايان نوشتهام ، عصر جمعه به نصيحت ، انجمنها را از ميدان و تلگرافخانه متفرق كردم . اجتماع آقايان سبب تجديد اجتماع آنها شد ، نه من حاكم دو محلهء تبريز هستم ، نه آقايان مجتهد دو محله ، وانگهى در مسؤليت شريك هستيم ، بهتر است در كمال بىطرفى بنشينم صلاح وقت را بهبينم ، و چارهء كار را بكنيم .
آه سعدى اثر كند در سنگ * در تو اى سنگدل اثر نكند
با نظام الدوله ، عدل الملك و حاج مشير دفتر مشورت كردم ، رفتن مرا بمنزلى بيطرف هم صلاح ندانستند ، حتى فهماندند كه حضرات خوشخيال نيستند .
مدلول تلگرافات تهران و مذاكرات انجمن اسلامى پشت و روى يك نسخه است . دو سه روز اول در عالىقاپو ماندم ، از دوطرف گلوله مىبارد ، يك فنجان قهوهء آخر هم در سرسائى كه در باغ بود صرف شد ، به منزل ميرزا اسحق خان كارگذار رفتم كه در خيابان است ، پسر رحيم خان با عدهاى سوار به تبريز آمد ، خيابان ميدان جنگ شد ، به منزل حاج مشير دفتر بنوبر انتقال كردم در حقيقت هانى بنده .
رستورانى در تبريز ترتيب داده بودم ، اجزاى ادارات در آن رستوران ناهار ميخوردند .
من پنج هزار ، رؤساء دو ريال « 1 » ، اجزاى ديگر دوهزار و سى شاهى ، فراش و غيره يك قران در حملهء اول رحيمخانيها رستوران را چاپيدند ، از اقدامات ناهنجار آزاديخواهان بر خلاف رأى من بتوپ بستن يكى از اشرار دوچى در خيابان بود ، بقول شيلر شاعر آلمان در نواى زنگ
ز آتش و از باد و آب اندر خطر * سختتر دان چون برآشوبد بشر
انجمن اسلامى ، باتفاق قنسول ژنرال روس پاخيتانف ، خيال اتلاف مرا داشتند و مرا در منزل حاج مشير دفتر توقيف كرده بودند ، يعنى مشير دفتر را مسؤل كه من به طرفى نروم . پسر رحيم خان در خيابان و شجاع نظام بر نوبر مسلط شدند .
به شجاع نظام تكليف كرده بودند بخانهء مشير دفتر بريزد و مرا بكشند ، قبول نكرده بود .
شنيدم رحيم خان هم به بيوك خان سفارشى كرده بوده است كه به من آسيبى نرسانند . اخوى بزرك ، مخبر الدوله ، داخل حوزهء باغ شاه شد ، وزير تلگراف است ، اخوى صنيع الدوله كه آزاديخواه است ، خانهنشين ، مشير السلطنه ، سنگ روى يخ ، كسى هم در تبريز گوش بفرمايشات ايشان نميدهد بامير
هامش
( 1 ) - قران را امروز ريال ميگويند ، بيست شاهى يك قران است ، ريال يك قران و پنج شاهى بود ، دو ريال باصطلاح امروز دو قران و نيم است .