حاجى ميرزا يحيى همراهى كرد ، بشارت الدوله از اجزاى پستخانه آدم خودم مخالفت ، به نصايحى كه شد و خيرخواهانه بود اصناف قول دادند بعد از ظهر بازار را باز كنند و كردند ، سه نفر سوار قزاق شليككنان در بازار تاختند ، باز بسته شد ، در اين حيصوبيص من جلوى نارنجستان شرفياب شدم ، فرمودند بازار چه شد ؟ عرض كردم باز كردند ، ليكن بفرمائيد حكومت شهر را نظمى بدهد ، متغيرا به نارنجستان تشريف بردند ، صاحب اختيار مشتى در پهلوى من زد كه ديوانه اگر حكم كند طنابت بيندازند ، كى مانع مىشود ، در دلم گفتم ؛ حق .
شيخ محمود ورامينى هم پشكل داخل مويز است و علمدار ورامينى .
زمزمهء توپ بستن مجلس بگوشها ميرسد ، از وضع ميدان هم پيداست كه تشر نيست ، نوبتى وارد اطاق برليان شدم ، ديدم سيد ابو طالب زنجانى ، پسرهاى نقيب السادات ، سعد الدوله ، اقبال - الدوله و چند نفر ديگر شرفيابند و گوشهاى جرگه كردهاند ، از ورود خودم حس كردم كه تغيير حال در حضرات پيدا شد ، نشستم ، مطلبى كه بود و از خاطرم رفته است عرض كردم و مرخص شدم ، در مجلس شب در اطاق امير بهادر معلوم شد كنكاش روز براى حمله به مجلس بوده است ، سعد الدوله را اوايل اب المله گفتند بى جا ، حال ام العله ميخوانند بجا .
شب باطاق امير بهادر وارد شدم ، بر خلاف انتظار عضد الملك را ديدم كه آنشب به منزل امير بهادر آمده بود ، تعجب كردم ، آصف الدوله و ظفر السلطنه هم هستند ، امير خودش نيست ، خاموش و متفكرند و من نميدانم چيست .
امير بهادر وارد شد ، نشست ، آصف الدوله گفت اگر مقصود حاصل مىشود مرا دار بزنند .
ديدم خبر تازهاى هست ، بامير بهادر گفتم اگر مقصود شاه بستن در مجلس است شايد من بتوانم وكلا را حاضر كنم برخيزند بروند ، اما درست تأمل بفرمائيد ، اگر آذربايجان ، اصفهان ، باكو و جاهاى ديگر ساكت نشدند و محتاج بمجلس شديد چه خواهيد كرد ، وكلا هريك به طرفى رفته خواهند بود . روس كه اينهمه روى موافقت نشان ميدهد ، غوغاى باكو چيست ؟ گفت منظور شاه رفتن چهار نفر است از تهران ، تقىزاده ، ميرزا ابراهيم ، سيد جمال « 1 » و ملك المتكلمين . نميدانم چرا گفتم بعهدهء من ، عضد الملك به نطق آمد ، به من گفت بنويس سربسته چيزى نوشتم ، فرمودند همانكه گفتى بنويس ، نوشتم ، به امير بهادر گفت ديگر چه ميگوئى ؟ امير بهادر نوشتهء مرا به اندرون برد ، من و ظفر السلطنه احضار شديم .
شاه در اطاق كوچكى نزديك در نارنجستان طرف اندرون زير كرسى نشستهاند ، امير كنارى رخصت فرمودند ، من و ظفر السلطنه نشستيم ، فرمودند اين را تو نوشتهاى ؟ عرض كردم بلى ، فرمودند تعهد ميكنى ؟ عرض كردم بلى ، عرض كردم دوباره بخوانم سوادى بردارم ، كاغذ و قلم لطف فرمودند ، قدرى نوشتم ، چندخط كشيدم ، كاغذ را تقديم كردم ، فرمودند برويد ، مرخص شديم .
در دالان بودم صدا كردند ، امير پس پالكونيك چه مىشود ؟ عرض كرد بايد ناسخ مرحمت بفرمائيد ، فرمودند پس تو برگرد اينجا ، كاشف به عمل آمد كه دستخط توپ بستن مرحمت شده بود ، رسيده بود قضائى ولى بخير گذشت ، هركس به منزل خود رفت ، مرا ظفر السلطنه كه باهم همسايه بوديم به منزل رساند . اينهم شبى بود .
با تقىزاده صحبت كردم كه سفرى بخراسان برود ، قبول نكرد و افكار بقدرى آشفته بود كه از تعهد من سؤالى نشد . مجلس ، مسجد و ميدان بالتهاب باقى است ، دو روزى گذشت بدرب خانه رفتم ، شرفياب شدم ، مشير السلطنه در حضور بود و رئيس الوزراء است ، فرمودند آلان راپرت آوردند
هامش
( 1 ) - با حكاياتى كه از صاحب اختيار شنيده شد ، سيد جمال شب بخلوت ميرود و انكار ديگر مىكند ، بد گفتن از شاه هم جزء سياست است و اللّه اعلم ، تقىزاده و ميرزا ابراهيم در عقيده راسخ بودند ، ملك را رفيق ظل السلطان ميدانستند ، سيد جمال مظنون بود .