كه مردم بارك هجوم آوردهاند ، عرض كردم من الان ميآيم و دور ارك كسى را نديدم ، فرمودند حافظ مجلس و مشروطه مائيم ، اين ازدحام در مجلس و مسجد چيست ؟ عرض كردم همه همينطور ميدانند ، البته حافظ مجلس و مملكت اعليحضرتند ، جمعى در ميدان توپخانه جمع شدهاند و در مقابل آنها جمعى در مسجد ، دو دستخط بفرمائيد يكى بمجلس ، يكى بميدان ، فرمايش ملوكانه ابلاغ شود كه حافظ نظم مملكت مائيم ، اگر كسى حرف حسابىئى دارد چهار نفر عقلا بنشينند ، بگويند ، بشنوند هر طرف كه تا مغرب متفرق نشد ، بقوهء قهريه متفرق ميفرمائيم .
مشير السلطنه عرض كرد ، صحيح عرض مىكند ، مأمور شد دو دستخط تنظيم كند ، بعرض برسد .
در نظر جوانان من خيانت كردهام ، كه وكيل نشدهام ، سبك من اين بود كه از فرمايشات ملوكانه بصلاح وقت استفاده ميكردم ، بقسمىكه شاه و مجلس جز خيرخواهى ، غرضى استنباط نميكردند و حقيقت غرضى هم نداشتم ، خير طرفين را مىگفتم « 1 » .
دو دستخط نوشته شد ، يكى را من بمجلس بردم ، يكى را قوام الدوله بميدان ، هنوز آفتاب به سمت الرأس نرسيده بود كه من بمجلس رسيدم ، كميسيونى خواستم تشكيل شد ، احتشام السلطنه امين الضرب ، تقىزاده و يكدونفر ، سيد عبد اللّه هم حضور دارد ، دستخط زيارت شد .
تقىزاده گفت ، حالا ما يكطرف و عرقخورهاى ميدان يكطرف ، گفتم تصور كردم خدمتى كردهام ، فرمايشى شاه كرد من از آن استفاده كردم ، دو دستخط به شرحى كه خوانديد صادر شد ، احتمال هم مىدهم كه ميدان متفرق نشوند ، اگر روى در صلاح است ، متفرق شويد ، بگذاريد در انظار داخله و خارجه تقصير بآنطرف بيفتد و اگر بايد كار بخونريزى بكشد ، لطف همه زياد ، مرا ديگر نخواهند ديد ، روى وجدان و بخير مجلس محضا للّه دوندگى ميكنم ، تأملى كردند ، گفتند بايد با كميسيون جنك شور كنيم ، رفتند كه شور كنند رأى من قبول شد و كميسيون جنك بكميسيون صلح مبدل ، اشكال در مسجد بود ، آقا سيد عبد اللّه ، احتشام السلطنه ، تقىزاده ، به مسجد آمدند .
سيد و تقىزاده به منبر رفتند ، نطق كردند ، انصاف تقىزاده داد سخن را داد و بهتر از آنكه من گمان ميكردم نطق كرد ، مردم كه در مسجد بودند متفرق شدند ، وكلا هم بمنازل خود رفتند ، چراغ روشن شده بود كه بكورى چشم ميدانيان بدربار آمدم .
قبلا بامير بهادر گفته بودم من ميروم و خدمت خودم را انجام مىدهم ، ضامن ميدان كيست ، كلاهش را برداشته بود و گفته بود اين كلاه من ، امير بهادر را ملاقات كردم ، گفتم مجلس و مسجد متفرق شدند ، حال كه مىآمدم ميدان برقرار بود ، درهم رفت گفت ، راپرت دارم كه مسجد و مجلس متفرق نشدهاند ، گفتم امينى همراه من بفرمائيد تحويل بدهم ، صدا كرد اوشاقلر كسى آمد ، قرار شد برويم و ملاحظه كند ، باتفاق اوشاقلر حركت كردم ، درب مجلس آنچه در زديم كسى جواب نداد ، اوشاقلر گفت اينجا كسى نيست ، به مسجد آمديم ، عدهء قليلى بودند ، خادم گفت بنه پا هستند صبح ميروند ، عدهاى شاهسون بغدادى در شبستان بودند كه عصر وارد شده ، مقرر بود صبح ديگر بروند . برگشتيم اوشاقلر بيان واقع كرد ، ديدم امير نميداند چه بگويد ، گفتم من ميدانستم كه شيخ فضل اللّه به آن دستخط از قورخانه نميرود ، شما هم شبانه نمىتوانيد او را حركت بدهيد در در مقابل عمل خودم بيك امر قانع هستم ، چادر دولتى است و منبر مال تكيه ، امر بفرمايند شبانه چادر را بخوابانند و منبر را سرجاى خود ببرند ، بآنمقدار شبانه عمل شد ، توپها هم از ميدان رفت ، شيخ فضل اللّه به منزل شيخ مهدى ارگى آمد « 2 » از آنجا بمدرسهء خان مروى ، با ظفر السلطنه
هامش
( 1 ) - در اين اوقات شبها بعضى از وكلا در منزل ما بسر ميبردند ، تقىزاده ، سيد نصر اللّه ، ميرزا ابراهيم تبريزى ، ظاهرا مستشار الدوله و من آخر شب راپرت خودم را ميدادم .
( 2 ) - سواد دستخط : علماى اعلام كه در خانهء شيخ مهدى تشريف دارند ، به منازل خودشان معاودت نموده آسوده باشند ، جان و مال ايشان بفضل خداوند مصون و محفوظ ، كابينهء وزراء متعهد جان و مال و شئون آنها هستند . 18 ذيقعدهء 25