تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
من نيست ، عرض كردم مبلغ الطاف ملوكانه بملت مژده داده است كه شاه مركب « 1 » راهوار خوش نشانى برعاياى خود مرحمت فرمودند ، ملت مىبيند اسب عربى خوبى است ، اما نبايد به آن اسب گفت ، فرمودند مشروطه چه لزوم ، مشروعه باشد ، عرض كردم مشروعه اختيار بدست آخوندها ميدهد ، عضد الملك گفت صحيح عرض مىكند ، فرمودند كنستيتوسيون باشد عرض كردم لفظ فرنگى و شامل شرايطى است كه اسباب زحمت خواهد شد ، باز عضد الملك گفت صحيح عرض مىكند فرمودند پس چه بايست كرد ؟ عرض كردم هيچ‌كار تازه نبايست كرد دستخط بفرمائيد همان روز كه فرمان شاه مرحوم صادر شد مملكت ايران در عداد ممالك مشروطه درآمد ، منتها لازم است در اطراف مسأله دقت بشود ، باز عضد الملك گفت صحيح عرض مىكند ، كاغذ و قلم را به من دادند كه بنويس ، عضد الملك عرض كرد اجازه بدهيد در اطاق ديگر دستخط درست تنظيم شود ، بعرض برسد . اين قسمت را مشير الدوله وظيفه داشت بعرض برساند ، ناظم خلوت احضار شد فرمودند در آن اطاق كسى نباشد ، آمديم به پيش اطاقى . عضد الملك كه رئيس قاجاريه و مردى معمر و با متانت است به من گفت تو كيستى ؟ كجا بودى ؟ چرا من تو را نديده‌ام ، بيا دهانت را ببوسم . دستخط را مسوده كردم ، حشمت الدوله پاك‌نويس كرد . بحضور بردم ، مسودهء مرا گرفتند در كيف گذاردند ، پاك‌نويس را صحه فرمودند ، در مراجعت من فرمودند باز فردا بيا چيز ديگر بخواه ، عرض شد ملت فرزندان شاهند ، فرزند هر روز از پدرش تمنائى دارد . تعظيم كردم و مرخص شدم . در صحن مجلس ازدحامى است ، همه منتظر ، برف هم ميآيد اما مجلس حضور شاه خيلى گرم بود . هركس از نتيجه ميپرسد ، من هيچ نميگويم ، يكى فرياد كرد از رؤيتش پيداست كه كارى كرده است دستخط را در مجلس دادم به سيد عبد اللّه ، قدرى تاريك بود ، داد به من كه خودت بخوان يكى لاله گرفت خواندم ، تمام كه شد دستخط از دست من بيرون رفت ، سعد الدوله بالاى سر من ايستاده بود دستخط را گرفت برد به سرسراى مجلس براى حضار خواند ، ميرزا محسن مرا ملامت كرد كه كار را تو كرده‌اى چرا ديگرى بخرج مردم بدهد ، گفتم دستخط اهميت داشت خواندنش چه اهميت دارد . مرا بسرسرا برد كه چيزى بگويم ، چه بگويم كه به كسى برنخورد ، گفتم علماء ، وزراء و وكلا در خدمت ملت خوددارى ندارند ، اگر در امر تعويقى مىشود لازمهء حسن تدارك است ، گوشها بايد حاضر بشود و هنوز حاضر نيست ، جهانگير خان مدير صور اسرافيل فرياد كرد كه ما هم در همين تداركيم ، ديگر نگفتم اما گوشها را پاره نبايد كرد .

احوال وكلا

اشكال بزرگ شناختن وكلا بود ، معنى مشروطه را صد نود نميدانستند ، بحرفهاى رنگين خصوصا قدرى با حرارت توجهى بود ، اكثر صلاح شخصى را بر صلاح مملكت ترجيح ميدادند ، بين وكلاى اصناف اذهان صاف‌تر و اغراض كمتر بود ، تجربه معلوم كرد آنكه بيشتر بر خلاف دولت در نطق‌ها حرارت بخرج ميدهد شبها درباريان را ملاقات كرده است يا ظل السلطان را ، هريك بدول اجنبى بيشتر حمله مىآوردند سرسپردهء سفارتى هستند ، تدبير اين بود كه مجلس را در انظار از صورت معقوليت بيندازند و مضر به حال مملكت جلوه بدهند ، بالاخره بگويند مملكت حاضر نيست و رشته را پاره كنند ، حرف حساب محتاج بالتهاب نيست ، تا صنيع الدوله رئيس بود قسمتى بملايمت و مدارا ميگذشت ، بعدها بخشونت كشيد . افراد و انجمن‌ها ميخواهند به صورتى هرچه مهيب‌تر جلوه كنند ، در انتشارات ژلاتيى غالب تهديد بطپانچه مىشد ، يكى از آشنايان ، نصر الدوله پسر معين السلطان ، شكل اژدهاى هفت‌سرى آورد كه من گراور كنم ، نكردم چه تفسير بسوء نيت و عدم رشد و بهانه بدست مىداد همه ميخواستند هركول ( پهلوان يونان ) باشند .
هر آن رايض كه توسن را كند رام * كند آهستگى با كرهء خام
هامش
( 1 ) - انصافا اواخر ديديم كه چندان راهوار هم نبود ، بلكه از وسط راه چموش مينمود .