به حساب تلگرافى كه از ژاپن رسيد در اين ساعت مىبايست شما در خشكى آمريك باشيد و اوقات عزيز را بتماشاى دنياى جديد بگذرانيد ، درصورتيكه ما بيچارهها گرفتار دنيا و خيالات كهنه هستيم و يك برف كافى است براى اينكه مانع از مراودهء شهرى بشهرى بشود ، تا به پيمودن بر و بحر چهرسد و غيره و غيره . . .
بارى پس از حركت شما اوقات به همان منوال كه مسبوق هستيد ميگذشت تا شب پنجم شعبان كه بعد از خوابيدن همهء درها را كوبيدند و خبر وارد شدن مولودى در منزل صنيع الدوله دادند ، صبح كه برخواستيم معلوم شد پسرى تولد شده و دكتر لئو لازم دانسته كه سه چهار مرتبه در روز آمده مادر بچه را ببيند و صنيع الدوله هم بسيار پريشان است ، روز بعد به خواهش خود احترام السلطنه شاه باحوالپرسى تشريف آوردند و درواقع وداعى شد ، شب هشتم شعبان دو ساعت بصبح مانده بنده در اطاق خودم از صداى ناله و زارى در حياط بيدار شدم و حالتى رفت كه شرح آن را نمىتوانم بدهم ، چه مجلسها كه ديده شد و چهنالهها كه شنيده شد ، بيچاره صنيع الدوله ، با اينكه شما در آن روز در تينتسن بودهايد و خيلى از اينجا دور است بايد اين نالهها در شما اثرى كرده باشد ، چرا كه كاغذ اول شما در تينتسن در همانروز نوشته شده بود يا هم اتفاقا بوده است ممنون وقتيم كه محلل همهء بدبختىها و خوشبختىها است و رفتهرفته فراموش مىشود سركارخانم بزرگ حالا در منزل جناب صنيع الدوله هستند و مجلس شب هم آنجا منعقد است و با ضعف مزاجى كه دارند گاهى از روى بى اختيارى از گردش روزگار گريه و گاه از بازى بچهها خنده ميكنند ، مزاجا همان درجهها هستند كه ديدهايد و بسيار مايل بديدار شما ، ساير اجزاى خانواده از بزرگ و كوچك همه بسلامت هستند و سلام و دعا ميرسانند . جناب شيخ به زيارت كربلا رفتهاند و از رونق سردم كاستهاند .
24 شوال 1321
حركت بتهران
روز چهارشنبه سلخ نوامبر 1904 ، ميزان 1322 ، ساعت ده و پنج دقيقهء صبح ازوينه به طرف مقصد اقصى وطن حركت كردم ، موفق الدوله وثوق حضور موسيو كليشر به گار آمده بودند ، زنگ سوم زده شد ، لوكو - موتيف سوت كشيد ، ترن به حركت درآمد ، احساس جدائى در قلب ظاهر شد ، تا نظر مقطوع نشده بود طرفين باشارهء دست و دستمال رسم وداع به عمل آورديم و مهر خرسندى بدل برنهاديم .
ساعتى خيالات گذشته در خاطر جولان داشت ، اندك اندك فكر عوض شد ، تا تصورات آتيه در فكر من غلبه كرد و حال و خيال دگرگون شد ، اوضاع تهران به نظر مىآمد ، ديدار كسان و آشنايان از مدنظر ميگذرد ، فكرها ميآيد ، نقشهها در تصور كشيده مىشود ، فكر ميكنم اصرار مظفر - الدين شاه در برگشتن من چه بوده است ، چه انديشه او را به اين خيال انداخته است ، بد و خوب همه قسم فكر مىآيد . با عين الدوله چه خواهم كرد ، مرا دوست اتابك ميداند و دشمن او است البته از احضار من انديشه مىكند ، تا شب اين خيالات مشغوليات من بود خواب جاى همه را گرفت ، بهترين آسايش خواب است ، در مثل آلمانى است براى خفته بد و خوب يكسان است به شرط آنكه خواب آشفته نبيند .
باز صبح آمد كه آن اللهيان * سرزنند از بحر همچون ماهيان
آفتاب همان آفتاب است ، افق تغيير مىكند ، چهار شبانهروز بر اين منوال گذشت و زمين چهار دور زد ، اوضاع دگرگون شد ، خيال دور كره را طى مىكند ، لحظهاى در چين لحظهاى در ژاپن ، بعد از آن خرميهاى ژاپن كوههاى خشك بىسبزهء مكه و مدينه ، سوارى شتر پاى گنبد هرمان ، كجاها بوديم حال كجا هستيم ، صحراى قبچاق هم طى شد ، در حوالى دربند درياى مازندران پيداست ، آنطرف دريا انزلى است ، گوشهاى از وطن است ، به وطن خواهم رسيد ، آنچه ديدم با آنچه خواهم ديد چه تناسب دارد ، هيچ .
همهجا با راهآهن و كشتى سير شد ، با اين عادات از انزلى بطهران چه خواهد گذشت ، كالسكه - هاى شكسته ، اسبهاى وامانده ، چپرخانههاى خشك و خالى ، باكورا سى و هشت سال قبل ديده بودم ،