در خاكپاى اقدس اعلى معلوم خواهد شد كار را بيكجائى رساندهام و سه قسم سند تحصيل كردهام و جاى هرنوع حرف حسابى را باقى گذاردهام از براى تضييع خدمت فدوى و انتفاع خودشان مجلس ترتيب كردهاند كه زحمات فدوى را بهدر بدهند ، اينكه فدوى از اول مجلسى ترتيب ندادم براى اين بود كه حاجى محمد حسن از شاه شهيد نور اللّه مضجعه دستخط مفاصا دارد ، قبيح است دولت مجلسى منعقد كند و در آن مجلس بگويند دستخط شاه شهيد را قبول نداريم ، اگر خدمت بصدق پيشرفت نداشته باشد و سرافرازى بسرشكستگى مبدل شود من بعد در كارها چگونه بصدق نيست اقدام خواهد شد اگر قصد جمع كردن پول سياه است كه از حاجى محمد حسن سند گرفته شده است ، اگر وجه نقد است درحد عدل و امكان بدست آمده است . اگر پيشبينى حرف حسابى است تدارك آن شده است من بعد در مجلس چه كار تازه خواهد شد ، جز تعيين اسهام زير جلكى و تضييع زحمت ، فدوى زياده قدرت جسارت ندارد .
حواسها بقدرى مشوش است كه محمد خان وكيل الدوله دستخط وزارت داخلهء پدرم را باسم صنيع الدوله صادر مىكند ، رمضان 314
رسالهاى مفصل من در باب ادارات نوشته بودم ، در اين موقع در آخر عريضه صنيع الدوله به خط خودش نوشته است كه چون در آن رساله مطالب مفيده هست كه ممكن است سبب تذكار خطر مبارك باشد بحضور مبارك تقديم شد .
دستخط شاه : صنيع الدوله ، عريضهء شما را ملاحظه كردم ، اولا خدمت شما هيچوقت ضايع نميشود ثانيا خدا خودش ميداند ، بروح شاه شهيد قسم كه هيچكس ابدا در خيال نبوده است اقدامات شما را ضايع كند ، منهم پس از چهل و شش سال عمر قبول نميكنم ، عقل خود را دست مردم ندادهام ، در هر صورت شما و فرمانفرما و سايرين بايد دست بدست هم بدهيد و خدمت مرا انجام بدهيد ، حالا وقت بعضى مطالب نيست و خدمات شما را خودم بهتر از همهكس ميدانم كتاب را هم البته انشاء اللّه قدرى ملاحظه ميكنم .
بقول خان دائى ؛ ماشاء اللّه ماشاء اللّه ماشاء اللّه قربانش برم انشاء اللّه
پيغام شاه به امين السلطان چه بود كه اين پسره ميآيد و كاسه و كوزه را برهم مىزند و تكليف به صنيع الدوله چيست كه دست بدست فرمانفرما بدهد «
پس بهر دستى نشايد داد دست
» العجز اخر تدبير الانسان ، ما كه عاجز شديم .
دستخط ديگر كه براى نمونه گراور شد :
كنارهگيرى وزير داخله
نشد كه يكقدم براى مملكت برداشته شود ، آنچه گفته ميشد خلاف آن را از بيرون و اندرون به گوش شاه ميخواندند ، ميرزا محمد خان وكيل الدوله كاتب حضور دستخطها را به منظور حضرات مىپيچاند ، كارها معوق ميماند ، پدرم متحيرا گاهى بدرب خانه ميرفت با مظفر الدين شاه صحبت ميكرد ، موافقتى حاصل ميشد ، نتيجه بدست نمىآمد ، صنيع الدوله صاف و راست ، مدعىها كج و مزور ، شاه دهنبين و بىرأى .
طلاب مدرسه دار الشفاء بر سر موقوفات به امام جمعه شوريدند ( ميرزا ابو القاسم ) پدرم به سيد عبد اللّه نوشت ، آشتيانى و غيره جمع شدند ، قرار شد امام جمعه در موقوفات مداخله نكند و تسكين حاصل شد ، بشاه شرحى در خاتمهء اين غوغا نوشته است ، در صدر عريضه ، شاه دستخطى كرده است :
صنيع الدوله ، عريضهء شما را ملاحظه كردم حقيقت اين است و اللّه خيلى تأسف خوردم من باب اينكه هيچكدام قدر آقاى خودتان را بطور خوب نميدانيد و همه را به هوا و هوس نفسانى حركت مىشود ، آخرش را هم خداوند خودش بخير بكند ، درست ملاحظه بكنيد اين سه چهار نفرى كه هستيد دست بدست هم بدهيد چه اندازه كارها را از پيش ميبريد ، و اللّه ديشب روزنامه نگاه ميكردم ، به عين حال چينىها را پيدا كردهايم ، و اللّه جاى تأسف است ، شما را به حق خدا و به حق خدا قسم مىدهم كه قدرى درد نوكرى پيدا كنيد ، از كوچك و بزرگ همهتان مشغول خدمت بشويد ، قال اقول را كنار بگذاريد كار بكنيد ، بارى البته اين مطلب را بدان و اللّه با اللّه به حق خدا كسى قدرت ندارد از شما سعايت بكند .
منهم گوش بده نيستم ، در باب وزير علوم آنچه تلگراف كاغذ و فرمايشات است كه من مخصوصا