اخذ غرامت پول سياه
حاج محمد حسن امين الضرب لقمهء چربى بود و غرامت پول سياه بهانهء موجهى ، كار پول سياه در زمان ناصر الدين شاه به جائى كشيد كه جار زدند هشتاد عدد يك قران ، دو روز بعد كامران ميرزا مجلس كرد كه آن جار مضر بود يا نافع ؟ ملك التجار گفت : خوب بود جار را بعد از اين مجلس امر ميفرموديد بكشند .
چون خزانه با صنيع الدوله بود انجام اين امر بعهدهء او شد ، امين الضرب را در خزانه توقيف كردند ، پسرش را كه از فرنگ ميآمد در سبزوار ، چون به شهر رسيد به منزل ما آوردند و طرف مذاكره با او من بودم ، امين الضرب گرگ باران ديده بود ، به هر فشارى نم پس نداد حاج محمد حسين جوان بود و جوياى نام ، من با او از طريق شرافت و غيرت و رفع تهمت درآمد كردم كه در اين مملكت زندگى بايست كرد و مسألهء پول سياه لكه است بدامان شما ، اين لكه را بايد شست ، اگر ترا به منزل آوردهايم براى حفظ آبروى تو است ، اگر به فراشخانه مايلى مانعى نيست . يكى را خواستم و گفتم كفشهاى حاجى را جفت كن ، حاجى محمد اسمعيل قزوينى از دوستان او مصاحب او است ، از آن امر من انديشه كردند و باب مذاكره گشوده شد ، حاجى محمد تقى شاهرودى هم شريك مذاكره است .
جوى اهانت در منزل ما بحاجى نشد و بايد گفت حاجى محمد حسين در اين مذاكره شرافتمند پيش آمد ، بدوا باتفاق حاج محمد اسمعيل عنوان چهل هزار تومان به صنيع الدوله و سيصد هزار تومان بدولت شد بذهن شاه رفته بود كه خسارت پول سياه بيست كرور بوده ، از روى حساب دقيق در مدت تصدى امين الضرب سه كرور بيشتر سكهء پول سياه با اينكه طليس را هم آماده از اروپا بياورند و آورده بودند ممكن نبود ، شايد صحت تخمين صنيع الدوله و عدم اعتناء به برف انبار كه سرزبانها بود در حاجى اثرى كرد و در نتيجهء بىغرضى ما صورتى از اموال پدرش را داد .
جمع دو كرور 770000 هزار تومان
راهآهن محمودآباد / املاك / لاس موجود در مارسى / جواهر / طلاى مسكوك و غير مسكوك
750000 / 250000 / 120000 / 200000 / 450000
در مذاكرات متوقع بود كه سواى راهآهن محمودآباد كه دو پول نه براى او و نه براى دولت فايده نداشت ، 750000 تومان بدهد .
حاجى محمد حسن درصدد آباد كردن معدن نايج برآمده از كنار دريا ( محمودآباد ) به نايج راهآهن كشيده بود ، معدن مصرف عمده نداشت ، راهآهن به كلى فاسد شده بود ، ريلها پوسيده و واگنها شكسته ، صنيع الدوله بعرض رساند ، شاه راهآهن و املاك را نخواست و قضيه به 765000 تومان ختم شد .
اول شب بود كه اين مژده به او داده شد ، در آنوقت كارخانهء ريسمانريسى ما كار ميكرد باتفاق حاجى به كارخانه رفتيم ، خاطرم است كه برف هم ميآمد ، روز ديگر من حاجى و حاجى محمد تقى تنها بوديم ، بتوسط حاجى محمد تقى گفت پانزده هزار تومان به صنيع الدوله تقديم ميكنم . گفتم بگو پول تو هر شاهيش مال پيرزنى است ، ما در مال خودمان داخل نميكنيم . گفت تجارت مباح هم كردهايم و اگر قبول نشود حمل بر بىلطفى است . اين را هم بگويم كه در آنوقت تصور ميشد كه كارها اساسى دارد ، واقعا پدرم وزير داخله است و صنيع الدوله داماد شاه و خزانهدار پابرجا . گفتم ، انتظار حاجى ختم به 750000 تومان بود و صنيع الدوله 765000 قول داده است ، پانزده هزار تومان قبول روى هفتصد و پنجاه ميگذاريم كه هفتصد و شصت و پنجهزار تومان درست شود « 1 » افسوس كه ما در چه خط بوديم و چه صورتها پيش آمد .
فردا بايد حاجى محمد تقى باتفاق حاجى محمد حسين و حاجى محمد اسمعيل بروند و از منزل امين الضرب آنچه نقد است بياورند ، رفتند ، فرمانفرما خبر شد ، سراسيمه به منزل ما آمد كه اين چه كارى بود ممكن است حاجى از در ديگر در چادر چاقشور فرار كند ، گفتم اولا باكيفيتى كه از اخلاق او بدست آمد فرار نميكند ، وانگهى كجا خواهد رفت ، از براى فرمانفرما تصور صحت عمل مقدور نيست
هامش
( 1 ) - ميدانم اين حكايت را كسى باور نميكند ، لكن پيش وجدان خودم خجالتى ندارم و اين بس است .