شده بود ، از اوضاع و احوال مملكت و مردم مستحضر بود ، عنان را ميكشيد و جلو درباريهاى حريص بدوران رسيده را تا درجهاى ميگرفت كه به جائى و حدى قانع نبودند ، حضور فرمانفرما نغمهاى بر طنبور افزود و همه برقاصى افتادند .
در تخفيف كفايت اتابك ، شمس الدوله خواهر عين الدوله به مظفر الدين شاه گفت كه در انتظامات عمده عامل تلگراف بود كه احكام به همهجا ميرسيد و فترتى اتفاق نيفتاد ، البته اين نكته خيلى مدخليت داشت و باز يكى لازم بود كه تلگراف كند .
نقشهء عزل اتابك را طرح ريختند ، مظفر الدين شاه زيربار نميرفت و به تصويب پدرم موكول مىداشت ، چهل شب فرمانفرما ، حكيم الملك و بصير السلطنه به منزل ما مىآمدند و دو سه ساعت صحبت ميكردند ، پدرم رضا نميداد ، آخر شاه احترام السلطنه را خواست و بتوسط او پيغام كرد .
مضمون پيغام به خط صنيع الدوله ، به مخبر الدوله بگوئيد شما از ما چرا كناره ميكنيد و هيچ چيز بعرض نميرسانيد . در زمان شاه شهيد هم همين قسم رفتار ميكردهايد يا آنكه حالا رفتار خودتان را تغيير دادهايد ، ما كمال اميدواريرا بشما داشته و داريم و خودمان را در حالت كشتى نزديك به غرق مىبينيم اگر براى ما حادثهاى دست بدهد نتيجهء آن عايد شما هم خواهد شد ، مگر فريب اين شخص را خوردهايد ، البته آنچه لازم است بما گفته شود كتابچه كنيد احترام السلطنه بياورد و بعرض برساند و ممكن است شبها درب اندرون بيائيد يا شما را به اندرون بخواهم و صحبت زبانى بكنيم . در جواب قرار شد احترام السلطنه بعرض برساند كه من گول كسى را نخوردهام ، اتابك پس از خرابيهاى بسيار امروز مقامى پيدا كرده است و بصيرت تمام دارد به كار مىخورد و من آنچه گفتهام بخير شما است از من چه ميخواهيد ؛ اختيار داريد هرچه ميل داريد بكنيد .
درد اينجاست كه به هيچ زبان نميشود بشاه حالى كرد كه جمعى دور او را گرفتهاند و جز پركردن جيب خود فكرى ندارند و صلاح مىانديشند ، هر روز ضربى ناموزون در كار ميآورند و ضرب موافق با مصلحت نيست .
تلگراف حضورى بين مظفر الدين شاه و محمد على ميرزا براى نمونه كه بين فرمايشات ملوكانه و عمل فرق بسيار است و مشت نمونه خروار .
از باغ ، محرمانه ، وليعهد انشاء اللّه احوال شما خوب است ، امروز كه شما را خواستهام براى بعضى فرمايشات است كه در حضور جناب امير نظام بشما ميفرمائيم ، اولا در باب عمل نان است ، از قرارى كه مسموع مىشود و راپرت هم براى من نوشتهاند خيلى تعجب دارم كه تو چرا بايد مردم آذربايجان را به كلى از خودت مأيوس كنى ؟ چرا نوكرهاى شما بايد جرأت بكنند به عنوانات مختلف از مردم پول بگيرند ؟ چرا بايد اين غله را كه بمردم طرح كردند حيف و ميل بشود و بمردم نرسد ؟ از علماء تلگراف برسد كه مردم از گرسنگى مردند ، مگر شما در تبريز نبوديد نميديديد ، من چگونه با مردم رفتار ميكردم ؟ بچه كه نبودى بيست و هفت سال از عمرت ميگذرد بعضى تصورات مكن ، مثل شاه شهيد كه خودت يادت ميآيد ، نسبت به من چه نوع حركت كرد ، يكنفر فراش فرستاد بجاى وليعهد سى ساله ، حالا هم ممكن است كه هميننوع حركت شود ، تصور مكن كه من پسر شاه هستم ، سالار الدوله را ملاحظه كردى كه در كرمانشاهان خواست حركت خلافى كند قدرى دستاندازى با ملاك مردم كرد ، فورى او را عزل كردم ، اقبال الدوله را به كرمانشاه فرستادم ، يك دستخط است كه تشريف بياور ، امير نظام نوكر هشتاد ساله است و از آبروى خودش نخواهد گذشت ، هرقدر ممكن است شما را نصيحت مىكند وقتى ديد به گوش شما فرونميرود او يا استعفا مىكند يا ساكت مىنشيند ، آمديم سر اين مطلب كه شما عرض بكنيد من بدون اجازهء پيشكارم كار نميكنم ، در ظاهر امر صحيح است ، اما در باطن بعضى اطوارات از شما صادر مىشود كه هر پيشكارى باشد كار از او ساخته نميشود ، شما ميگوئيد ميل دارم فلان پيشخدمت من بفلان مأموريت برود امير نظام بوليعهد بيست و هفت ساله چه بگويد ، چرا نبايد بدانيد اين نوكرهاى نالايق بيمعنى كه دور شما جمع شدهاند چه قسم هستند ، تعجب من از شما همين است كه چرا فكر نميكنيد كه اگر آذربايجان اغتشاش پيدا كرد من صاحب چه هستم و چكاره هستم ،
خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 98
مساهمون: مهديقلى هدايت ( مخبر السلطنه )
ص٩٨