آشنايى با دختركى از سنگلج
در سال 1294 هجرى قمرى برابر 1254 شمسى با دختركى صاحبجمال كه در كوچهء خانهء مسكونيم در سنگلج مىنشست و با پدر پير كاسبش زندگى مىنمود آشنايى پيدا كردم . از قرار معلوم مدتها بود من دلى از او برده بودم . روزها كه پدرش غايب بود با اصرار مرا به خانهاش دعوت مىكرد . ولى من بهخلاف ميل او هيچوقت در فكر عشقبازى با او نبودم . غافل از اينكه اين دختر قبل از من با جوان ديگرى مراوده داشته و دخترگى به او باخته بوده است و من در اين معاشرت گرفتار احكام وجدان بودم . چون نمىخواستم با او ازدواج نمايم . به خيال خود نبايستى به سرمايهء زندگى او دستدرازى نمايم .
با اينكه چند سال بود كه از سفر تحصيل فرنگ مراجعت نموده بودم كلية بىخبر از احكام شرع اسلام بودم و نمىدانستم كه شخص مسلمان در صورت استطاعت مالى مىتواند در آن واحد با در نظر گرفتن عدل و انصاف چهار زن عقدى و چندين متعه و صيغه داشته باشد و هروقت با اين دختر بودم اگر طبيعت و هوس مىخواست بر عقل غلبه نمايد به ياد عبارت مرشد خود مىافتادم كه مىگفت : « مپسند بر همجنس خود آنچه را كه بر خود نمىپسندى » .
تا اينكه شبى كه پدر آن دختر نبود به منزل او رفتم . مرا بسيار سرد پذيرفت .
هرقدر استمالت كرده علت را از او خواستم حاضر به صحبت با من نشد و سر به - طرف صورتش بردم ديدم دهانش بوى الكل و مسكر مىدهد . در اين حال ديدم از اطاق ديگر جوانى بيرون آمد و مرا هدف ملامت و نكوهش قرار داده گفت در اينوقت شب در خانهء ديگرى چه مىكنى ؟ همين سؤال را من از او كردم جواب داد كه مدتها قبل از من با دختر عاشق و خاطرخواه بوده است . بالاخره كار به مخاصمه كشيد و حق هم با او بود . در اثر مستى بطرى عرقش را بر سر من كوبيد و من هم او را گرفته به زمين زدم و به روى او افتادم . دختر شروع به داد و فرياد كرد و پدرش را خبر نمود . پدر دختر با كدخداى محله آمدند . اهل خانهء من و همسايهها بيرون ريختند . چون طرف جوانك مست بود او را گرفتند و من براى اينكه چرا به خانهء ديگرى داخل گشتهام اظهار نمودم كه در موقع رد شدن از كوچه از اين خانه